" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 80 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ میدونستم دوستش داری واسه همین موافقت کردم با ازدواج دوباره شما !.
بعدش بلند شد
_ بابا
به چشمهام زل زد
_ جان
_ اما شما هیچ نظری از من نخواستید ، حتی نپرسیدید مخالف هستم یا موافق چرا خودتون تصمیم گرفتید ؟
_ چون میخوام اینبار من زندگی دخترم رو بسازم همیشه هم پشتت هستم میدونم دوستش داری بهم اعتماد داشته باش ستایش من بد تو رو نمیخوام .
به بابا اعتماد داشتم میدونستم به هیچ عنوان بد من رو نمیخواد اما من باید یه هم که شده تحمل میکردم و اینبار بخاطر خانواده سکوت میکردم درست مثل بابا که همیشه به من اعتماد داشت و در هر شرایطی به تصمیم های من احترام میذاشت اینبار من باید به تصمیماتش احترام میذاشتم .
* * * *
_ چیه ناراحت هستی ؟
به سمت سیاوش برگشتم لبخند حرص دراری بهش زدم :
_ نه چرا باید ناراحت باشم ؟
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ اوه چقدر خشن
ساکت شدم نمیخواستم باهاش کل کل کنم وقتی راه افتاد دیدم داره میره سمت خونه خودشون واسه همین دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بین ما دوتا زده نشد
_ ستایش
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
با شنیدن این حرف من چند دقیقه ساکت شد بعدش گفت :
_ دوست ندارم پیش مامان بگی مخالف این ازدواج هستی اون خیلی خوشحال هست ذوقش رو کور نکن !.
_ من مثل تو نیستم .
ماشین ایستاد متعجب به سمتش برگشتم که با اخم زل زد تو چشمهام و پرسید :
_ منظورت چیه ؟
_ منظوری نداشتم سیاوش
_ ستایش من از تیکه انداختن اصلا خوشم نمیاد پس مواظب حرف زدنت باش شنیدی ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
_ خوبه !.

مامان و شهلا خیلی ذوق زده بودند ، کاش سیاوش عاشقم بود اون وقت منم بابت این ازدواج حتی یه لحظه روی پای خودم بند نمیشدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که صدای مامان بلند شد :
_ ستایش
از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم :
_ جان
_ دوست داری جشن عروسی بگیریم ؟
_ نه من خیلی از مراسم و …
_ خانوم ببخشید !
با شنیدن صدای خدمه ساکت شدم ، مامان به سمتش برگشت و گفت :
_ بله
_ یه خانوم اومدند با شما کار دارند
مامان ابرویی بالا انداخت
_ کی هست ؟
_ نمیشناسم !
_ باشه بفرستش داخل
_ چشم
زیاد طول نکشید که همتا اومد ، با دیدنش دستام از شدت عصبانیت مشت شد اون اینجا چه غلطی میکرد واسه چی اومده بود اصلا نمیتونستم درک کنم ، سرم داشت دود میکرد واقعا این چه وضعیتی بود که درست شده بود
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای من به سمتم برگشت نیشخندی زد
_ به به میبینم که پس مونده ی سیاوش هم اینجاست
با خشم بلند شدم و فریاد کشیدم :
_ درست حرف بزن ### !
چشمهاش برق بدی زد
_ ### تو هستی که منتظر موندی من از سیاوش جدا بشم بیای زنش بشی ### تو هستی نه من …
_ خفه شو
مامان بلند شد دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :
_ آروم باش ستایش نیاز نیست باهاش دهن به دهن بشی و اعصابت رو خورد کنی .
بعدش به سمت همتا برگشت و گفت :
_ چی میخوای ؟
همتا عصبی خندید
_ من اومدم پیش شوهر سابقم چون میخوام دوباره با هم باشیم زندگیمون رو بسازیم .
با شنیدن این حرفش هیستریک شروع کردم به خندیدن نه دیگه تحملش رو نداشتم نمیتونستم این کثافط رو جلوی چشمهام ببینم به سمتش حمله ور شدم موهاش رو تو دستام گرفتم که صدای گریه اش بلند شد

_ بسه
با شنیدن صدای فریاد سیاوش جدا شدیم ، از شدت عصبانیت داشتم نفس نفس میزدم دوست داشتم گردن همتا رو خورد کنم ، سیاوش اخماش حسابی تو هم بود اومد کنار من ایستاد و گفت :
_ چخبره اینجا ؟
مامان گفت :
_ همتا اومده بود واسه ی دعوا اما بعدش نشست به توهین کردن واسه همین بلایی که سرش اومد حقش بود
_ واسه چی اومدی ؟
همتا با گریه نالید :
_ سیاوش من عاشقت هستم من میخوام دوباره بهم فرصت بدی و کنار هم باشیم …
_ خفه شو
با دادی که سیاوش زد سا‌کت شد ، با چشمهای ترسیده بهش خیره شد و گفت :
_ چرا داد میزنی ؟
_ من داد نمیزنم اما داری اعصاب من رو خورد میکنی و هیچ حواست نیست
_ سیاوش
سیاوش به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ اگه میخوای دوباره مثل گذشته من و بازی بدی دست بردار من اصلا تحملش رو ندارم نمیتونم باهاش کنار بیارم الانم میخوام برم خونه شما خوش باشید .
خواستم برم که دستم رو گرفت به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم که گفت :
_ کجا ؟
با اخم بهش زل زدم :
_ جایی که بهم توهین نشه !
_ اینجا هم کسی قرار نیست بهت توهین کنه .
_ کاملا مشخص هست
_ سیاوش
با شنیدن صدای همتا به سمتش برگشت و با جدیت گفت :
_ من دوستت ندارم عاشقت نیستم نمیخوام باهات باشم پس بهتره هر چه زودتر بری شنیدی !؟
_ سیاوش

_ خودت خیلی خوب میدونی من هیچ احساسی نسبت بهت ندارم همتا رابطه ی ما خیلی وقت هست تموم شده من طلاقت دادم ، بهتره بری به زندگی خودت برسی نه اینکه بخاطر حسادت و عقده هایی که داری همش بیای زندگی بقیه رو خراب کنی .
همتا چشمهاش برق بدی زد
_ سیاوش تو همیشه دوستم داشتی میدونم از من ناراحت هستی واسه همین رفتی سراغ این دختره اما من پشیمون هستم چرا درک نمیکنی ؟
سیاوش با تاسف سرش رو تکون داد
_ اصلا نمیتونم درکت کنم حرفات هم بیشتر باعث میشه حالم ازت بهم بخوره فقط همین
خندم گرفته بود سیاوش داشت قشنگ بهش میرید اما مگه دست برمیداشت
_ حرف آخرت همینه ؟
سیاوش سرش رو تکون داد :
_ آره
همتا نگاه پر از نفرت بهم انداخت و خطاب به سیاوش گفت :
_ پشیمون میشی سیاوش اما خیلی دیر میشه !.
بعدش خواست بره که سیاوش به سمتش یورش برد بازوش رو داخل دستش گرفت و با خشم غرید :
_ مواظب حرفات باش بفهم چی داره از دهنت درمیاد همیشه نشستی چرت و پرت میگی واسه خودت ، فکر کردی من اجازه میدم تو بلایی سر خانواده من بیاری ؟
همتا پوزخندی زد :
_ از ترسی که نسبت بهم داری مشخص هست پس …
سیاوش محکم هلش داد که پرت شد روی زمین ، به سمتش رفت دستش رو به نشونه تهدید جلوش گرفت و گفت :
_ من هیچ ترسی ازت ندارم مطمئن باش هیچ غلطی نمیتونی بکنی چون دوران تو تموم شده حالا گورت رو گم کن دوست ندارم سایه ی نحست تو خونه ما باشه .
همتا بلند شد و با عصبانیت گذاشت رفت ، سیاوش کلافه دستی داخل موهاش کشید یهو به سمت من اومد که ترسیده یه قدم به عقب رفتم با عصبانیت گفت :
_ خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم !
منتظر بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ تو قراره چند روز دیگه زن من بشی پس این مزخرفاتی رو که چند دقیقه پیش گفتی از ذهنت بنداز بیرون شنیدی ؟
_ آره
بعدش گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و زیر لب زمزمه کردم :
_ دیوونه
_ ستایش
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم ؛
_ جان

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۸۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا