" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 79 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ آروم باش ستایش میریم حرف میزنیم ، شاید بابات فقط قصدش این بوده باشه که تو بترسی !
_ نمیدونم
صدای مامان اومد :
_ ستایش
به سمتش برگشتم با چشمهای گریون بهش خیره شدم و گفتم :
_ مامان شما میدونید من قراره با سیاوش ازدواج کنم ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
نفس عمیقی کشیدم خیلی اعصابم خورد شده بود مامان که تا دیروز مخالف بود حالا چرا انقدر راحت داشت برخورد میکرد عصبی خندیدم :
_ مامان شما حالتون خوبه ؟
خونسرد به من خیره شد
_ آره
_ چجوری میتونید همچین خواسته ای داشته باشید مامان شما خودتون خیلی خوب میدونید چخبر شده
_ آره میدونم من و بابات حرف زدیم قرار شد تو و سیاوش دوباره ازدواج کنید !.
_ اما مامان سیاوش من و دوست نداره …
وسط حرفم پرید
_ اگه دوستت نداشت دوباره باهات ازدواج نمیکرد ، تو هم بهتره آروم باشی ستایش ما کاری نمیکنیم به ضرر تو باشه .
به سمت اتاقم رفتم تلفنم رو برداشتم شماره سیاوش رو گرفتم که بعد خوردن چند تا بوق جواب داد :
_ بله
_ کجایی ؟
_ خونه
_ این درسته که تو فردا شب میای خواستگاری من ؟
_ آره
عصبی داد زدم :
_ ببینم دیوونه شدی
خونسرد جواب داد ؛
_ نه
_ ببین سیاوش این خواستگاری مسخره رو تمومش میکنی وگرنه خیلی بد میشه فهمیدی ؟
_ نه
با این کوتاه جواب دادنش بدتر داشت من و عصبی میکرد ، پسره ی عوضی رسما قصدش بازی با اعصاب و روان من بود کاش میتونستم یه درس درست حسابی بهش بدم .

با حرص گوشی رو قطع کردم رسما نشسته بود من و مسخره میکرد واقعا نمیدونستم چجوری باید باهاش حرف بزنم بیشتر از همه اون باعث میشد اعصاب من خورد بشه اما خوب چه میشه کرد
صدای در اتاق بلند شد
_ بله
در اتاق باز شد شیدا اومد داخل و گفت :
_ چیشد صدای داد و بیدادت داشت میومد
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم
_ دیگه میخواستی چی بشه نشسته بودند رو مخ من رژه میرفتند ، با سیاوش تماس گرفتم بدتر عصبانیم کرد
_ چی گفت ؟
_ هیچی فقط داشت کوتاه جواب میداد باعث میشد اعصابم خورد بشه دوست نداشتم باهاش صحبت کنم واسه همین گوشی رو قطع کردم
_ خوبه
_ شیدا
_ جان
_ بنظرت باید چیکار کنم کلافه شدم .
_ باید یه مدت صبر کنی تحمل داشته باشی فقط همین شنیدی .
_ حق با توئه نمیتونم دیوونه بشم فوقش یه شب مونده صبر میکنم بیاد .
_ آره
* * * *
بلاخره فردا شب رسید اون هم خیلی زود از شدت استرس حالت تهوع بهم دست داده بود
_ سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ میشه بگی واسه چی پا شدی اومدی ؟
لبخندی روی لبهاش نشست
_ نیاز نیست بترسی من نیومدم اینجا ازت انتقام بگیرم ، فقط اومدم دیدن تو میخوام پیشت باشم کنارت باشم میفهمی ؟
چشمهام گرد شد
_ ببینم سیاوش عقلت رو از دست دادی ؟
_ نه اتفاقا تازه عقلم رو به دست آوردم میدونم چیکار دارم میکنم .
_ اما بنظر من دیوونه شدی چون حرفات اصلا منطقی نیست
_ حرفای من منطقی هست تو متوجه نمیشی
_ شاید
بلند شدم و خیلی سرد گفتم :
_ الان میریم پایین جفتمون میگیم ما مخالف این ازدواج هستیم فهمیدی ؟
_نه

دوباره رفتم روبروش نشستم اینبار سعی کردم منطقی باهاش صحبت کنم شاید حرف من و فهمید

_ ببین چرا میگی نه مگه تو دوست نداشتی هر چه زودتر از دست من خلاص بشی ، الان چرا اومدی خواستگاری سیاوش چرا میخوای من داشته باشی ؟

_ ستایش تو از اولش مال من بودی ، درسته طلاقت دادم دلیل داشتم واسه اینکار حالا هم به هیچ عنوان از تصمیمی که دارم منصرف نمیشم .

بلند شدم و با خشم بهش توپیدم :

_ باشه میام پایین بهت جواب مثبت میدم اما شک نداشته باش زندگیت رو جهنم میکنم .

بلند شد زل زد داخل چشمهام و با صدایی که بم و خش دار شده بود گفت :

_ اما من بهت قول میدم زندگیت رو بهشت میکنم عزیزم .

عزیزم رو یه جوری گفت که مور مورم شد با دهن باز داشتم بهش نگاه میکردم که دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به بیرون راهنمایی کرد انگار هیچ قدرتی نداشتم و هنوز تو شک بودم دنبالش کشیده میشدم .

صدای مامان سیاوش بلند شد :

_ چی شد ؟

سیاوش جواب داد :

_ ستایش موافق هست قراره اول عقد کنیم ، یه جشن کوچیک خانواده گی میگیریم .

همه شروع کردند به دست زدن منم عین یه رباط داشتم عمل میکردم ، همه چیز خیلی زود تموم شد همش احساس میکردم این ازدواج یه کابوس بود که تموم شد اما نه هیچ چیزی جوری که تصورش رو میکردم پیش نرفت بلکه همه چیز روز به روز داشت بدتر میشد

_ ستایش

با شنیدن صدای بابا به خودم اومدم ، نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :

_ بله

لبخندی زد :

_ اینبار همه چیز متفاوت میشه میدونم خوشبخت میشی هیچکس نمیتونه اینبار اذیتت کنه .

پس چرا من داشتم اذیت میشدم من که میدونستم سیاوش هیچ احساسی نسبت بهم نداره پس چرا میخواست باهام ازدواج کنه چه هدفی داشت از این ازدواج واقعا اینبار داشتم دیوونه میشدم اصلا نمیتونستم هضم کنم .

_ بابا

_ جان

به سختی پرسیدم :

_ چیشد شما نظرتون عوض شد ؟
با شنیدن این حرف من چند دقیقه تو سکوت فقط بهم خیره شد

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا