" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 78 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۸

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

با دیدن شماره سیاوش در اتاقم رو بستم و دکمه اتصال رو زدم که صداش تو گوشی پیچید :
_ معلوم هست کدوم گوری هستی ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد به چه حقی داشت سر من داد میزد ، اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض پرسیدم :
_ حالت خوبه ؟
بدون توجه به سئوال من با خشم غرید :
_ جواب من و بده تا بیشتر از این سگ نشدم تو این دو هفته کدوم گوری بودی که جواب تلفنت رو نمیدادی ، دانشگاه هم نیومدی ، هیچکس ازت خبر نداشت حتی شیدا پس کجا بودی هان زود باش جواب بده .
خیلی عصبانی بود از صداش که دو رگه شده بود کاملا مشخص بود چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من مریض شده بودم حالم بد بود ، بعدش به تو چه ربطی داره من تو این دو هفته کجا بودم که نشستی سر من داد میزنی ، چه کاره من هستی که حالم بهت مربوط باشه هان ؟
خش دار گفت :
_ من همه کارت هستم .
چشمهام گرد شده بود باورم نمیشد داشت همچین چیزی میگفت اما چه میشه کرد باید مثل همیشه تحمل کنیم و ساکت باشیم چون جز این هیچ راه دیگه هم نداشتم چند تا نفس عمیق کشیدم وقتی آرومتر شدم صداش پیچید :
_ مامان و شهلا نگرانت هستند تونستی بهشون خبر بده
بعدش گوشیش رو قطع کرد ، کلافه شده بودم از رفتارش چرا جوری رفتار میکرد که من هوایی بشم ، با شنیدن صدای در اتاق گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد مامان اومد داخل نگاهم رو بهش دوختم
_ جان
_ چیشده چرا ناراحت هستی ؟
_ من نه نیستم خوبم …
وسط حرفم پرید :
_ نیاز نیست دروغ بگی کاملا از حالت صورتت مشخص هست حالا خوب هست پس دروغ نگو .
_ سیاوش تماس گرفت
مامان خونسرد بهم خیره شد
_ خوب ؟
_ داشت داد و بیداد میکرد تو این دو هفته کجا بودم رفتارش یه جوری هست انگار تموم کار های من بهش مربوط هست انگار یادش رفته ما طلاق گرفتیم و حالا هیچ نسبتی با همدیگه نداریم پس نمیتونه هر کاری دلش خواست انجام بده .

مامان ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ دوستش داری ؟!
با شنیدن این حرف ناراحت بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه دوستش ندارم ، نمیتونم هم دوستش داشته باشم اون یکبار فرصت داشت که من و دوست داشته باشه اما من و انتخاب نکرد زنی رو انتخاب کرد که عاشقش بود شاید اگه به سمت همچین کسی برم برای بار دوم این من باشم که نابود میشم .
مامان لبخندی زد
_ ستایش من میدونم دوستش داری اما این راهش نیست اون نمیتونه باعث خوشبخت شدن تو بشه میفهمی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه مامان من دوستش ندارم ….
_ هیس !
ساکت شدم به چشمهای مامان خیره شدم میدونستم نمیشه بهش دروغ گفت اما سعی داشتم این کار رو انجام بدم نمیدونم چرا این شکلی شده بودم خدایا خودت به من کمک کن صدای در اتاق اومد
_ بله
در اتاق باز شد شیدا و ستاره اومدند ، ستاره با شیطنت گفت :
_ خوش میگذره شما دوتایی خلوت کردید
مامان چشم غره ای به سمتش رفت و گذاشت رفت که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم به سمتشون برگشتم و گفتم :
_ واسه اولین بار به موقع اومدید
ستاره با چشمهای ریز شده به من خیره شد
_ باز چیکار کردی ؟
چشم غره ای به سمتش رفتم
_ من هیچ کار بدی انجام ندادم پس نمیتونید بهم چیزی بگید فقط مامان سعی داشت بفهمه سیاوش رو دوست دارم یا نه
_ خوب تو چی بهش گفتی ؟
لبخند دندون نمایی زدم :
_ من بهش چیز خاصی نگفتم فقط میخواستم بفهمه که من هیچ احساس خاصی نسبت به سیاوش ندارم .
شیدا با تاسف سرش رو تکون داد .
ستاره پوزخندی زد :
_ دروغ گفتی بهش تو هنوز دوستش داری !.
با شنیدن این حرفش عصبی خندیدم :
_ آره دوستش دارم مثل دیوونه هاش عاشقش هستم جز اون به هیچ مردی نمیتونم دل ببندم اما بهتر هست یه چیزی رو بدونید ، من به هیچ عنوان قرار نیست باهاش باشم .

_ مگه نمیگی دوستش داری پس چه دلیلی وجود داره که دوباره باهاش نباشی ؟
اشکام روی صورتم جاری شدند با خشم فریاد کشیدم :
_ دوست ندارم باهاش باشم میفهمی ؟ من دوست ندارم زندگیم نابود بشه میخوام همه چیز خوب بشه سیاوش یکبار من رو طلاق داد فرصت دوم وجود نداره تو رو خدا دست از اذیت کردن من بردارید
شیدا به سمتم اومد محکم بغلش کردم تنها کسی که همیشه من رو درک میکرد همراهم بود شیدا بود ، وقتی ستاره از اتاق خارج شد روی تخت نشستم به شیدا خیره شدم و گفتم :
_ نمیدونم چرا همش سعی میکنه جوری رفتار کنه انگار من عاشق سیاوش هستم میخوام برم پیشش چرا سعی نمیکنه واسه یکبار هم شده من رو درک کنه .
_ نگران مامانت هست !.
_ میفهمم نگران هست اما نمیتونه هر بار من و اذیت کنه
صدای مامان اومد :
_ چیشده
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ مامان میشه حرف بزنیم ؟
سرش رو تکون داد :
_ البته
بلند شدم رفتم روبروش ایستادم من تصمیم خودم رو گرفته بودم میخواستم واقعیت رو بهش بگم اون مامان من بود دشمن من که نبود
_ چیشده ستایش ؟
نگاهم رو به چشمهاش دوختم :
_ مامان من عاشق سیاوش هستم هنوز هم بهش فکر میکنم شما از دست من ناراحت شدید ؟
مامان سرش رو تکون داد :
_ نه ناراحت نشدم من فقط از دستت شوکه شدم انتظار نداشتم همچین چیزی بهم بگی .
_ مامان
_ جان
_ دوستش دارم اما قصد ندارم برم پیشش شما خودتون میدونید اون همیشه باعث شده من ناراحت بشم دیدید بعد رفتنش چه بلاهایی سر من اومد !
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ من دوباره باهاش قرار نیست ازدواج کنم من عادت میکنم درست مثل گذشته من قوی هستم اگه دوست دارید من برم من …
مامان وسط حرفم پرید :
_ این چه حرفیه ستایش تو دختر من هستی باید مشکلاتت رو بهم بگی بتونم بهت کمک کنم چرا باید اجازه بدم از پیش من بری هان !؟

اشک تو چشمهام جمع شده بود ، فکر میکردم مامان با شنیدن این حرف از دست من ناراحت میشه بهم میگه از این خونه برم بیرون اما اصلا همچین چیزی نشد ، نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و گفتم :
_ من فکر میکردم شما به من میگید حالا باید برم بیرون چون سیاوش رو دوست …
وسط حرف من پرید :
_ اون دفعه خیلی زیاد ترسیده بودم نگران حالت بودم واسه همین اون رفتار بد رو باهات داشتم اما پدرت باهام حرف زد دیدم حق باهاش هست من نمیتونم با این کار ها مانع تو بشم تو هر عاشق بشی بخوای ازدواج کنی ما کنارت هستیم ستایش حتی اگه اون شخص سیاوش باشه .
اشکام روی صورتم جاری شدند
_ مامان
_ جان مامان
_ خیلی دوستت دارم .
بعدش رفتم سمتش محکم بغلش کردم ، مامان واسه من آرامش بود من نمیتونستم آرامش خودم رو از دست بدم دوستش داشتم اون همیشه باعث میشد من بتونم درست تصمیم بگیرم .
وقتی از هم جدا شدیم مامان گفت :
_ از دست ستاره ناراحت هستی ؟
_ خیلی زیاد
آهسته خندید
_ از دستش ناراحت نباش اون همیشه عادت داره این شکلی برخورد کنه بعدش هم نگران توئه آسیبی بهت برسه هم نگران منه واسه همین درست نمیفهمه چی میگه با اون هم حرف زدم قول داده دیگه ناراحتت نکنه .
همراه مامان از اتاق خارج شدیم حالا سبک تر شده بودم چون مشکلی که داشتم رو با مامان درمیون گذاشته بودم و حل شده بود
_ ستایش
به سمت اشکان برگشتم و گفتم :
_ جان
_ این ستاره چرا امروز ناراحت هست ؟
به سمت ستاره برگشتم یه گوشه نشسته بود و اخماش حسابی تو هم فرو رفته بود
_ بنظر من ناراحت نیست بیشتر عصبانیه
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد چشم غره ای به سمت من رفت
_ کسایی که باعث عصبانی شدن ما میشن خودشون خیلی خوب متوجه میشن .
خنده ام گرفت میدونستم از دست من عصبانیه منم از دستش ناراحت هستم
_ وقتی یکی باعث ناراحت شدنمون میشه خوب بعدش عصبانی میشه رو کاملا خوب متوجه میشیم .

بلند شد با بغض گفت :
_ همش بخاطر خودت هست من طاقت ندارم ببینم خانوادمون نابود میشه نمیتونم شاهد ذره ذره آب شدنت باشم شاید تو درک نکنی اما من …
ساکت شد گذاشت رفت متعحب به مسیر رفتنش خیره شده بودم ستاره بیش از حد حساس شده بود ، اشکان خواست بره که صداش زدم :
_ وایستا اشکان
ایستاد به سمتم برگشت و گفت :
_ بله
_ من میخوام باهاش صحبت کنم
_ باشه
رفتم بیرون ، داخل حیاط نشسته بود داشت گریه میکرد کنارش نشستم دستم رو دورش حلقه کردم
_ ببخشید
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد
_ ستایش من دوستت دارم تو دختر خواهر منی مگه میشه دوستت نداشته باشم من نگرانم واسه همین اخلاقم یکم تند شده من ..‌.
وسط حرفش پریدم :
_ میدونم قربونت بشم .
خم شد بوسه ای روی گونم زد
_ من و میبخشی ؟
_ چیکار کردی ببخشمت ستاره ، من که میدونم نگرانم هستی واسه همون من از دستت ناراحت نشدم تو هم ناراحت نباش باشه !؟
_ باشه
_ حالا پاشو بریم داخل وگرنه اشکان میاد سر من و میبره
آهسته خندید
_ غلط کرد
بلند شدیم رفتیم داخل مامان با دیدن ما لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ آشتی کردید ؟
همزمان گفتیم :
_ قهر نبودیم !.

وقتی کلاس خالی شد سیاوش خواست من باشم چون باهام کار داشت ، میخواستم ازش فرار کنم اما موفق نشده بودم واسه همین منتظر نشستم بعد گذشت چند دقیقه سرش رو بلند کرد و گفت :
_ تو این مدت چرا یه تماس نگرفتی ؟
_ دلیلی نداشت باهات تماس بگیرم به شهلا و مامان خبر دادم که حالم خوب نبوده به وقتش شد میام دیدنشون
سیاوش عصبی خندید
_ داری از من فرار میکنی ؟
_ چه دلیلی داره بخوام ازت فرار کنم ؟
_ خودت خیلی بهتر دلیلش رو میدونی واسه چی میخوای از دست من فرار کنی .
خونسرد بلند شدم کیفم رو برداشتم رفتم سمتش خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ ببین من یه مدت حالم بد بود واسه همین نمیتونستم از جام تکون بخورم جایی نبودم نرفتم ، دلیلی نداره بگی ازت فرار کردم بعدش شخص مهمی نیستی که بخوام ازت فرار کنم سیاوش چی باعث شده خودت رو انقدر دست بالا بگیری ؟
نیشخندی زد :
_ یعنی میخوای بگی با خبر شنیدن ازدواج دوباره من غیب نشدی ؟
با شنیدن این حرفش واسه یه لحظه خشک شدم ، این از کجا میدونست شاید داشت یه دستی میزد تا من چیزی بگم اما کور خونده بود نمیتونست به همین راحتی از من حرف بکشه و تحقیرم کنه
_ نه
_ اما اینطور به نظر میاد !
پوزخندی بهش زدم :
_ من عاشقت نیستم که با خبر شنیدن ازدواجت حالم بد بشه اما انگار تو فکرت خیلی پیش من درگیر شده که داشتی به همچین احتمال هایی فکر میکردی هان !؟
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد که یه قدم به عقب برداشتم با صدایی که خش دار شده بود گفت :
_ چیه میترسی ؟
_ چرا باید بترسم ؟
_ شاید چون عاشقم هستی
چشم غره ای به سمتش رفتم و با حرص گفتم :
_ صد بار گفتم باز هم میگم من نه عاشقت هستم نه تو واسم مهم هستی ، برای همین نیاز نیست دیگه اراجیف بگی شنیدی ؟!
_ نه نشنیدم چون تو هنوز عاشق منی بهم فکر میکنی ، با خبر شنیدن ازدواج من حالت به هم ریخت …
با دیدن چشمهای پر از اشک من ساکت شد

دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید و با صدای بم و خش دار شده اش گفت :
_ این اشکا واسه چی هستند اگه عاشقم نیستی ؟
با حرص دستم رو روی صورتم کشیدم و گفتم :
_ بسه سیاوش دست از سر من بردار هر غلطی دوست داری بکن اما دست از سر من بردار .
بعدش خواستم برم که دستم رو کشید و من رو محکم به سمت خودش برگردوند ، لبهاش روی لبهام قرار گرفت با چشمهای گشاد شده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم خیلی نرم داشت لبهام رو میبوسید ، وقتی ازش جدا شدم به چشمهاش خیره شدم و با صدایی که بشدت گرفته شده بود گفتم :
_ داری چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرف من خش دار پچ زد :
_ داشتم غلطی که دوست داشتم رو انجام میدادم .
مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم که خم شد لبهاش رو روی لبهام گذاشت آهسته و نرم بوسید چشمهام بسته شد بی اختیار اما سریع به خودم اومدم من داشتم چیکار میکردم چرا انقدر زود وا داده بودم سریع ازش جدا شدم با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم که گفت :
_ اصلا پشیمون نیستم !.
سریع پسش زدم و از کلاس خارج شدم ، میدونستم رنگ از صورتم پریده اما اصلا مهم نبود داشتم میرفتم که دستی بازوم رو گرفت به عقب برگشتم شیدا داشت نگران من و نگاه میکرد با صدایی که گرفته بود گفت :
_ ستایش حالت خوبه ؟
به سختی لب باز کردم :
_ نه
_ چیشده سیاوش چی بهت گفت ؟
دستم رو روی لبهام کشیدم که نگاهش روی لبهام افتاد چشمهاش گرد شد
_ تو رو بوسید ؟
قطره اشکی روی گونم چکید
_ آره
دستم رو گرفت من رو دنبال خودش کشید دنبالش راه افتادم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده ؟!
_ تو باید بگی چیشده !
من رو داخل یه کلاس که خلوت بود برد انداخت در رو قفل کرد خیره به چشمهام شد
_ خوب منتظر هستم
_ منتظر چی هستی ؟

_ منتظر توضیحت هستم ستایش صورتت شده عین گچ دیوار چت شده سیاوش بوسیدت به زور ؟ اذیتت کرد ؟
به سمتش رفتم خودم رو انداختم داخل بغلش و شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چقدر گذشت که آرومتر شدم همونجا روی زمین نشستم و به دیوار پشتم تکیه دادم ، شیدا کنارم نشست که گفتم :
_ این احساسی که نسبت بهش دارم باعث میشه من دیوونه بشم شیدا گاهی با خودم میگم یه کاری دست خودم بدم همه از دستم خلاص بشند اما نگران مامان میشم بعدش بیخیال میشم اما دیگه بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم دارم دیوونه میشم !.
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ میخوام برم
چشمهاش گرد شد
_ کجا ؟
_ نمیدونم فقط میخوام دور بشم شیدا من قوی نیستم نمیتونم با هر بار دیدنش بیتفاوت باشم ، سیاوش من و دوست نداشت همیشه باعث میشه من عذاب بکشم .
_ پاشو باید بریم خونه تو حالت خوب نیست باید استراحت کنی حالت که بهتر شد حرف میزنیم باشه ؟
_ باشه
* * * *
_ ستایش
_ جان مامان
_ چرا امروز انقدر زود برگشتید ؟
نگاهم به شیدا افتاد که تک سرفه ای کرد و گفت :
_ امروز زیاد کلاس نداشتیم واسه همین زود برگشتیم .
با قدر دانی بهش خیره شدم دوست نداشتم مامان درمورد حال بد من بشنوه باز نگران بشه بعد خوردن غذا بلند شدم که بابا صدام زد :
_ ستایش
_ جان
_ بیا اتاق کارم باهات کار دارم .
متعجب سرم رو تکون دادم ؛
_ باشه
همراهش به سمت اتاق کارش رفتم پشت سرش داخل شدم در رو بستم که بابا بهم اشاره کرد بشینم ، نشستم خودش هم اومد روبروم نشست و گفت :
_ دوستش داری !

باز شروع شده بود
_ آره
بابا بدون مقدمه چینی گفت :
_ فردا شب سیاوش همراه خانواده اش میاد خواستگاری تو هم بهش جواب مثبت میدی و این قضیه تموم میشه من نمیتونم شاهد از دست دادن دختر خودم باشم ، دوست ندارم به هیچ عنوان مخالفت کنی شنیدی !؟
_ اما بابا من …
محکم اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم کاش میشد یه سری حرفارو بهش زد اما میدونستم مثل همیشه باید ته قلبم چالش کنم پس خیره به چشمهاش شدم و گفتم :
_ شما میگید من باید سکوت کنم !؟
سرش رو تکون داد
_ آره بهت میگم باید سکوت کنی و بهش جواب مثبت بدی چون دوستش داری ، یکبار ما بهت اعتماد کردیم اینبار نوبت تو هست به ما اعتماد کنی .
_ باشه
* * * *
_ داری دروغ میگی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ نه به هیچ عنوان
بهت زده گفت :
_ مگه میشه بابات بخواد تو با سیاوش ازدواج کنی !؟
چشمهام رو با درد محکم روی هم فشار دادم :
_ هنوز خودم هم تو شک هستم نمیتونم باور کنم یه جورایی گیج شدم میتونید درک کنید ؟
_ نه
بلند شدم که ستاره گفت :
_ ستایش
_ بله
_ مامانت میدونه ؟
_ نمیدونم
اینبار شیدا گفت :
_ حتما میدونه بابات بدون اینکه مامانت خبردار بشه هیچ کاری انجام نمیده مخصوصا تو همچین مسئله ای .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ من دارم کم کم عقلم رو از دست میدم !
_ چرا !؟
_ چرا باید دوباره با سیاوش ازدواج کنم ؟ چرا باید دوباره یه عشق یکطرفه داشته باشم من دارم دیوونه میشم .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا