" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 76 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۶

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

چند ساعت گذشته بود حالم بهتر شده بود با مامان که حرف زده بودم سبک تر شده بودم ، چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صداش بلند شد :
_ ستایش

با شنیدن صداش چشمهام رو باز کردم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت بهتره عزیزم ؟
لبخندی روی لبهام نشست

_ مگه میشه مامانم کنارم باشه و من حالم بد بشه ؟
مامان با ناراحتی بهم خیره شد

_ کاش بهت اون حرفارو نمیزدم شاید الان حالت این شکلی نبود ، ببخشید دخترم من همیشه باعث میشم تو …

وسط حرفش پریدم :
_ مامان کافیه لطفا !.

ساکت شد چیزی نگفت اما میتونستم ببینم چقدر ناراحت شده البته حق داشت هم ناراحت بشه چون حرفاش باعث شده بود من برم و حالا با دیدن حال و روز من بیشتر خودش رو مقصر میدونست که من نمیتونستم تحمل کنم ،بعد چند ثانیه سکوت گفتم :

_ مامان شما هیچ تقصیری ندارید ، شما فقط نگران من بودید میترسیدید منم نباید با شما لجبازی میکردم حالا میبینم چقدر حق داشتید .
مامان دستم رو داخل دستش گرفت

_ آروم باش عزیز دلم من هیچوقت دوست نداشتم ناراحتت کنم خودت که من رو میشناسی .

_ میدونم مامان واسه همین میگم شما تقصیری ندارید ، قصد داشتید من و منصرف کنید نشد عصبانی شدید فقط همین مگه میشه یه مامان بچش رو دوست نداشته باشه ؟

اشک تو چشمهاش جمع شد
_ نه

در اتاق باز شد و صدای بابا پیچید :
_ نزدیک چهار ساعت شده شما دوتا داخل اتاق هستید ، میشه بفهمم چی دارید میگید ؟

با شیطنت نگاهی بهش انداختم

_ نه بابا خصوصیه نمیتونم به شما چیزی بگم

سرش رو تکون داد

_ باشه دارم واست تو مراقب خودت باش

بعدش اومد کنار مامان نشست و با مهربونی بهم خیره شد و گفت :

_ چرا مراقب خودت نیستی ستایش خیلی ترسیدیم وقتی اون شکلی دیدیمت

_ ببخشید بابا قول میدم دیگه به هیچ عنوان باعث نشم شما اذیت بشید .

بابا با اخم بهم خیره شد و گفت :
_ چرا فکر میکنی باعث شدی ما اذیت بشیم ؟ ما فقط نگران خودت بودیم وقتی تو اون حال دیدیمت نمیتونی حدس بزنی چه حس و حال بدی داشتیم حق با مامانت بود دیدن سیاوش فقط باعث شده دوباره برگردی به همون گذشته .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ دیگه تکرار نمیشه بابا چون دوست ندارم به هیچ عنوان برگردم به گذشته شما من و ببخشید
بابا پوزخندی زد :
_ باید حساب سیاوش رو برسم که باعث شده تو به این حال و روز بیفتی .
بعدش خواست بلند بشه که دستش رو گرفتم و صداش زدم :
_ بابا
_ جان
_ سیاوش باعث حال بد من نیست !.
بعدش همه چیز رو واسش تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد بعد مکث طولانی گفت :
_ باید برگردی خونه ستایش
_ اما …
مامان پرید وسط حرف من و گفت :
_ من چون از دستت عصبانی بودم و فکر کردم شاید به حرفم گوش بدی اون حرف و بهت زدم وگرنه کدوم مادری حاضر میشه دخترش ازش جدا بشه ؟
_ باشه میام اما من یه خواهش دارم از شما !.
بابا ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چی ؟
_ میخوام شیدا هم بیاد پیش ما زندگی کنه که به عنوان دوست من بلکه به عنوان دختر شما خواهر من میخوام خانواده داشته باشه اون خیلی تنهاست
مامان و بابا جفتشون خندیدند
_ مگه میشه همچین چیز خوبی رو قبول نکرد ؟
چشمهام برق زد با شادی پرسیدم :
_ واقعا اجازه میدید
بابا سرش رو تکون داد
_ البته چرا که نه
با قدر دانی بهش خیره شدم
_ ممنون بابا هیچوقت پشیمون نمیشد مطمئن باشید .

وقتی تصمیمم رو به شیدا گفتم چشمهاش گرد شد
_ من چرا بیام ستایش خودت میدونی که من همیشه اینجا زندگی کردم تنها عادت دارم دوست ندارم مزاحم خانواده ات بشم پس …
صدای بابا اومد :
_ شیدا من با داداشت حرف زدم ازش اجازه گرفتم قرار شد از این به بعد تا موقع ازدواجت پیش ما باشی و دختر من هستی مثل ستایش مراقبت هستم از این به بعد من رو بابای خودت بدون و بهار رو مادرت چون ما تو رو مثل دختر خودمون میدونیم ، حالا هم زود باش وسایلت رو جمع کن
اشک تو چشمهاش جمع شد
_ من نمیدونم چجوری باید از شما تشکر کنم بابت این خوبی که به من کردید ولی …
_ دیگه ولی و اما نداره ما باید برگردیم خونه شما هم وسایلتون رو جمع کنید اشکان میاد دنبالتون شب .
_ چشم بابا
بعد رفتن بابا به سمت شیدا که هنوز بهت زده بود برگشتم و گفتم :
_ چته چرا ماتت برده ؟!
با صدایی که بشدت داشت میلرزید گفت :
_ من هنوز تو شک هستم نمیدونم چی باید بگم یعنی یه جورایی باورم نمیشه .
با تاسف سری واسش تکون دادم :
_ ببخشید اما دقیقا چی رو باورت نمیشه ؟
_ اینکه قرار هست از این به بعد بیام پیش شما .
دستش رو گرفتم و گفتم :
_ شیدا تو این مدت که پیشت بودم شناختمت میدونم چه آدم درستکاری هستی ، بابا هم با من موافق هست هممون دوست داریم پیش ما باشی .
قطره اشکی روی گونش چکید
_ باشه
بغلش کردم شیدا رو دوست داشتم تو این مدت احساس کرده بودم خیلی از تنهایی عذاب میکشه واسه همین دوست داشتم همراه من باشه همیشه اون درست مثل یه خواهر خوب بود واسه من وقتی از هم جدا شدیم دستی به صورتش کشید و با شیطنت گفت :
_ فکر کنم مامان بابا من و بیشتر دوست داشته باشند
چشم غره ای به سمتش رفتم
_ اصلا اینطور نیست
شیطون خندید
_ حالا میبینی بزار حسودیت بشه .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۶ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا