" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 75 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۵

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

نمیدونم تموم مدت چطور گذشت چون دوباره حالم خراب شده بود با شنیدن ازدواج سیاوش همش پیش خودم فکر میکردم فراموشش کردم تموم شده اما من دوستش داشتم اصلا فراموشش نکرده بودم واسه همین بود که داشتم بهش فکر میکردم چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای مامان اومد :
_ ستایش
از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه انگار اصلا حواست نیست ؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم خیس عرق شده بود
_ سردرد شدید دارم ، باید برم استراحت کنم
مامان نگران گفت :
_ بیا بریم بیمارستان ببینیم چت شده شاید هنوز خوب نشدی
به سختی خندیدم :
_ چیزی نیست خوب میشه باید یخورده بخوابم فقط استراحت کنم .
بعدش بلند شدم که مامان هم بلند شد ، شهلا خیره به من شد :
_ ستایش با این حالت کجا میخوای بری بیا استراحت کن اتاقت هست بعد که خوب شدی میری .
_ نیاز نیست میرم میتونم .
بعد خداحافظی باهاشون سریع از خونه خارج شدم یه تاکسی گرفتم برگشتم چه خوب که فرار کرده بودم فضای خونه واسه من سنگین شده بود اصلا نمیتونستم درست حسابی نفس بکشم ، همین که داخل خونه شدم اشکام روی صورتم جاری شدند
دستی روی شونم نشست به عقب برگشتم با دیدن شیدا خودم رو پرت کردم داخل بغلش و با گریه نالیدم :
_ دارم دیوونه میشم شیدا کمکم کن
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ چیشده واسم تعریف کن
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ سیاوش داره ازدواج میکنه
دستش رو نوازش وار روی پشتم کشید
_ آروم باش ستایش تو که فراموشش کرده بودی
با گریه نالیدم :
_ دوستش دارم مگه میشه فراموشش کنم
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ پس چرا همچین چیزی گفتی …

_ نمیدونم چرا همچین چیزی گفتم اما من واقعا دوستش دارم نمیتونم فراموشش کنم با شنیدن اینکه میخواد ازدواج کنه دیوونه شدم شیدا باید چیکار کنم تو رو خدا بهم یه راه حل بده من چیکار باید بکنم .
دستش رو صورتم کشید و گفت :
_ اول باید آروم باشی تو الان ذهنت قفل شده ، باید آروم باشی استراحت کنی تا بفهمی .
بعدش مجبورم کرد دراز بکشم خودش هم کنارم نشست انقدر حرف زد تا آرومتر شدم ، چشمهام گرم شد و خوابم برد
* * * *
_ واقعا حق با مامانت بوده ستایش ببین وقتی به سیاوش نزدیک شدی چقدر حالت بد شده ، مامانت حتما یه چیزی میدونسته که تو رو تهدید کرده .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ من و سرزنش نکن شیدا حالم اصلا خوب نیست میفهمی ؟
نیشخندی زد :
_ آره کاملا متوجه هستم چی داری میگی ، عقلت رو از دست دادی
بلند شدم که با عصبانیت ایستاد
_ کجا ؟
دستی به صورتم کشیدم :
_ بیرون هوا بخورم بعدش باید برم دیدن مامان و شهلا چون بهشون …
حرفم رو قطع کرد :
_ من اصلا بهت اجازه نمیدم بری پیش خانواده سیاوش تا به حال و روز دیشب بیفتی ، برای اینکه حال اونا خوب بشه قراره خودت نابود بشی ؟
_ شیدا لطفا تمومش کن
پوزخندی زد :
_ بشین سرجات ستایش وگرنه زنگ میزنم به بابات میگم چیشده .
کلافه نشستم اشکم در اومد بی وقفه روی صورتم جاری شدند خیلی خسته بودم همین که داشت بهم فشار میاورد باعث میشد بیشتر خسته بشم نمیدونم این چه حس و حال عجیبی بود که من داشتم چرا داشتم باعث میشدم دیوونه بشم .
_ ستایش گریه نکن .
سرم و بلند کردم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ دارم دیوونه میشم اصلا نمیدونم چه کاری درست هست چه کاری غلط فقط اینو میدونم که کم مونده تا دیوونه شدن من .

دو هفته گذشته بود نه دانشگاه رفتم نه بیرون خودم رو داخل اتاق حبس کرده بودم انقدر گریه کرده بودم چشمهام شده بود کاسه خون حتی خودم هم خودم رو نمیشناختم چشمهام حسابی بی روح شده بود
_ ستایش
با شنیدن صدای شیدا نگاهم رو بهش دوختم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم :
_ بله
قطره اشکی روی گونش چکید
_ داری داغون میشی مرگ من با خودت اینجوری نکن منم دق دارم میکنم یه پسر ارزشش رو نداره ، اون کثافط ارزش نداره حالت این باشه تو رو خدا به خودت بیا ستایش
سرد داشتم بهش نگاه میکردم انگار خالی شده بودم و هیچ احساسی نداشتم ، با شنیدن صدای زنگ خونه بلند شد رفت زیاد طول نکشید که در اتاق باز شد و صدای مامان پیچید :
_ ستایش
با شنیدن صداش نگاهم رو بهش دوختم همراه بابا اشکان و ستاره اومده بودند ، سرد بهش خیره شدم
_ واسه چی اومدی ؟
با گریه نالید :
_ ستایش چی به روز خودت آوردی
بعدش اومد کنارم نشست دستم رو داخل دستش گرفت و گفت :
_ چرا این شکلی شدی عزیز دل مامان چی به سرت اومده
حرفاش تلنگری شد واسه شکستن بغضم من رو کشید داخل بغلش انقدر گریه کردم تا سبک شدم ، داشتم از حال میرفتم من رو روی تخت خوابوند خواست بره دستش رو گرفتم و زمزمه کردم :
_ تنهام نزار
با گریه گفت :
_ من جایی نمیرم عزیزم بخواب باید استراحت کنی .
چشمهام بسته شد و دیگه هیچ چیزی رو حس نمیکردم …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم مامان بود
_ سلام
با شنیدن صدام سریع به سمتم اومد :
_ بلاخره بیدار شدی ؟
با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ آب
یه لیوان آب ریخت دستم داد که خوردم ، سر جام نشستم یخورده که بهتر شدم متعجب بهش خیره شدم
_ شما اینجا چیکار میکنید ؟
_ یادت نیست دیروز چیشد ؟

با یاد آوری اتفاقاتی که افتاده بود چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم ، باعث شده بودم مامان هم نگران من بشه ، دستش رو گرفتم و گفتم :
_ مامان
با مهربونی بهم خیره شد و گفت :
_ جان مامان
_ ببخشید باعث شدم شما هم ناراحت بشید
با شنیدن این حرف من دستی به صورتم کشید
_ این چه حرفیه عزیز دلم تو باید من و ببخشی که تو عصبانیت حرفای بدی بهت زدم و باعث شدم اینجوری بشی من باید مراقبت باشم نه اینکه از خودم دورت کنم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ خیلی تنها شده بودم مامان انگار هیچکس رو نداشتم سخت بود
_ هیس اروم باش عزیز دلم دیگه گریه نکن از این به بعد ما هستیم کنارت دیگه اجازه نمیدم هیچ چیزی باعث بشه حالت بد بشه تو فقط باید آروم باشی .
بعد از کمی درد و دل کردن با مامان حالم بهتر شد سبک تر شده بودم .
_ ستایش
_ جان
کمی این پا اون پا کرد اما بلاخره گفت ؛
_ میدونم که خانواده سیاوش رو میبینی بخاطر همین این شکلی شدی .
_ شیدا بهتون گفته ؟
_ شیدا فقط نگرانت شده بود ستایش نمیدونی وقتی رسیدیم حالت رو اینجوری دیدیم چی کشیدیم ، بابات کمرش خم شد طاقت نداره عزیز دلش رو اینجوری ببینه .
با بغض نالیدم :
_ مامان من فکر میکردم سیاوش دیگه واسم اهمیت ندارم میتونم با همه چیز کنار بیام اما وقتی شنیدم میخواد دوباره ازدواج کنه دیوونه شدم مامان من هنوز مثل دیوونه ها عاشقش هستم نمیتونم طاقت بیارم همش احساس میکنم میخوام بمیرم من …
دستش رو روی دهنم گذاشت
_ هیس اینجوری نگو
_ مامان کمکم کنید دارم عقلم رو از دست میدم ، میدونم سیاوش دوستم نداره اما من هنوز مثل دیوونه هاش عاشقش هستم حسودیم میشه نمیتونم ببینم کنار یکی دیگه هستش این همه سال گذشته اما من قلبم واسه سیاوش میزنه چرا دارم این همه عذاب میکشم مامان این حق من نیست من میخوام فراموش کنم خوشبخت بشم اما نمیشه مامان ، قلبم درد میکنه

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا