" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 74 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۴

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ آره دیوونه شدم چون مطمئن هستم دوستم نداره اگه داشت هیچ چیزی این شکلی پیش نمیرفت میفهمی !؟
با تاسف سرش رو واسم تکون داد
_ تو رسما عقلت رو از دست دادی این چه حرفیه آخه مگه میشه یه مامان بچش رو دوست نداشته باشه !؟
نیشخندی حواله اش کردم
_ آره میشه دوستش نداشته باشه ، حالا دست از سر من بردار لطفا دوست ندارم دیگه درموردش حرف بزنم .
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه حرف نمیزنیم ، حالا نیاز نیست انقدر عصبانی بشی دوباره حالت بد میشه مامانت گردن من و میگیره
با شنیدن این حرفش آهسته خندیدم که بلند شد
_ کجا ؟
_ باید برم دیر شده خیلی وقته اومدم ، بهار حالش خوب نیست باید مراقبش باشم ، تو کاری نداری !؟
سری واسش تکون دادم
_ نه
خواست بره صداش زدم :
_ ستاره
ایستاد به سمتم برگشت و گفت :
_ جان !؟
_ مواظب مامان باش تنهاش نزار
لبخندی روی لبهاش نشست
_ باشه
بعد رفتن ستاره بیشتر احساس تنهایی میکردم نمیدونم چرا انقدر احساس بدی داشتم ، شاید چون نگران حال مامان شده بودم ، شاید اون من و دوست نداشت اما من که دوستش داشتم نمیتونستم شاهد این باشم که حالش بد باشه چند تا نفس عمیق کشیدم تا آروم باشم ، در اتاق باز شد و پشت بندش صدای شیدا پیچید
_ ستایش
سرم و بلند کردم با چشمهایی که شک نداشتم از شدت گریه قرمز شده بود خیره چشمهاش شدم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
سری واسش تکون دادم :
_ آره من خوب هستم نیاز به نگرانی نیست !
_ دارم میبینم چقدر خوب هستی
بعدش اومد کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد که سرم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ خیلی حالم بده

_ آروم باش ستایش میترسم واست اتفاقی بیفته از بس تو این چند روز خودخوری کردی .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ مگه میتونم آروم باشم اون هم بعد از اتفاق های خیلی بدی که واسم افتاده واقعا تحت فشار هستم اصلا نمیتونم خودم و کنترل کنم .
_ ببین ستایش من بهت حق میدم ناراحت باشی اما نباید اینجوری رفتار کنی به مرور درست میشه
_ حال مامان بد شده
_ تقصیر تو نیست ستایش
_ میدونی که بخاطر من هست ، پس بخاطر دلخوشی من نیاز نیست دروغ بگی .
با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تا وقتی همیشه خودت رو مقصر بدونی چیزی درست نمیشه ، الانم بگیر بخواب با خودخوری کردن چیزی درست نمیشه
_ باشه
بعدش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و دراز کشیدم تا کمی هم شده استراحت کنم این سردرد وحشتناک شده بود
* * *
_ چرا چشمهات انقدر قرمز شده !؟
انگار یادم رفته بود سیاوش چقدر دقیق هست
_ چیزی نیست یه سردرد ساده هست
_ واسه همین رنگ به صورتت نمونده !؟
سری واسش تکون دادم :
_ آره
_ انشاالله حالت بهتر بشه ، اما نیاز نیست دروغ بگی .
بعدش در مقابل چشمهای گرد شده از تعجب من گذاشت رفت هنوز ایستاده بودم به جای خالیش خیره شده بودم که سامان با شیطنت گفت :
_ حواست کجاست
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم گیج گفتم :
_ هیچی
_ عشقت رفت
با شک پرسیدم :
_ چی !؟
اینبار خندید
_ میگم عشقت گذاشت رفت به چی خیره شدی همچنان .

چشم غره ای به سمتش رفتم و راه افتادم سامان بیش از حد شیطون شده بود ، داشتم میرفتم که همراهم اومد و گفت :

_ دوستش داری ؟

ایستادم به چشمهاش خیره شدم و خیلی محکم گفتم :

_ نه

نیشخندی زد :

_ داری دروغ میگی از چشمهات مشخص هست دوستش داری !.

نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم

_ دوستش ندارم داری اشتباه فکر میکنی ، اگه دوستش داشتم بهت دروغ نمیگفتم ، چند سال گذشته چرا باید کسی رو دوست داشته باشم که من و طلاق داد ؟

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد :

_ چون عشق هیچوقت فراموش نمیشه.

بعدش گذاشت رفت میدونستم عشق هیچوقت فراموش نمیشه اما من نمیخواستم دوباره باعث بشم زندگیم نابود بشه کنار کسی که دوستم نداشت .

داخل خونه شدم مامان خودش تنها کنار پنجره ایستاده بود

_ سلام

با شنیدن صدام به سمتم برگشت لبخند قشنگی روی لبهاش نشست و گفت :

_ سلام ، دیر اومدی !

_ داشتم با سامان حرف میزدم ، پس شهلا کجاست ؟

_ شهلا رفت اتاقش میاد ، بیا بشین

_ چشم

رفتم نشستم که با شادی گفت :

_ بلاخره سیاوش رضایت داد

ابرویی بالا انداحتم و گفتم :

_ به چی رضایت داد ؟

_ میخوام واسش زن بگیرم

با شنیدن این حرفش شکه شده بودم باورم نمیشد سیاوش میخواد زن بگیره دستام مشت شد ، اما به سختی لبخندی زدم :

_ مبارک

مامان سرش رو تکون داد

_ ممنون عزیزم انشاالله قسمت تو هم بشه ، سیاوش خیلی تنها شد بعد همتا اما حالا که دوباره سر و کله اش پیدا شده دوست ندارم واسه کسی دردسر بشه واسه همین این تصمیم رو گرفتم که سیاوش بدون اعتراض قبول کرد .
چرا همش پیش خودم فکر میکردم دوستم داره وقتی من و دوست نداشت و واسم ارزش قائل نمیشد

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۴ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا