" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 71 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۱

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

وقتی برگشتم خونه انقدر گریه کردم که حالم بد شد و شیدا من رو برد بیمارستان وقتی حالم بهتر شد برگشتیم خونه روی مبل نشیمن نشسته بودم که شیدا واسم یه لیوان آب آورد همراه با قرص هایی که دکتر داده بود خوردم وقتی بهتر شدم صدای عصبی شیدا بلند شد :
_ دیگه بهت اجازه نمیدم بری پیش اون خانواده ببین به چه حال و روزی افتادی کاملا حق با مامانت هست
بی حال بهش خیره شدم و گفتم :
_ شیدا غر غر نکن سرم داره میترکه اینارو بردار من یخورده دراز بکشم
شیدا کمک کرد دراز کشیدم خودش هم پایین نشسته بود داشت حرص میخورد دستش رو گرفتم
_ اگه یه خواهر داشتم شک نداشتم مثل تو میشد
اشک تو چشمهاش حلقه میزد
_ اما تو داری کاری میکنی من خواهرم رو از دست بدم
خواستم چیزی بهش بگم که صدای زنگ خونه اومد بلند شد و متعجب گفت :
_ این وقت شب کیه
بعدش بلند شد رفت سمت در تمام سر و صورتم خیس عرق شده بود حالم زیاد خوب نبود
با شنیدن صدای مامان به سختی روی مبل نشستم که اومدند داخل همراه بابا بود ، مامان خیلی عصبی بود
_ تو خجالت نمیکشی ؟
با شنیدن این حرفش از لای چشمهای نیمه بازم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چی ؟
صدای بابا اومد :
_ بسه بهار بیا بریم باعث میشی دخترت از دستت ناراحت بشه هیچ …
_ اون دختر من نیست
به سختی بلند شدم و گفتم :
_ اگه من دخترت نیستم پس گورت رو گم کن دیگه نیا تو هم مادر من نیستی واسه من مرد …
چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق ‌.
با شنیدن صدای چند نفر چشمهام باز شد مامان بود و بابا شیدا هم کنارشون بود داخل اتاق بودم
_ چخبره اینجا ؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشتند مامان با نگرانی بهم خیره شد
_ حالت خوبه ؟
یاد حرفاش افتادم پوزخندی روی لبهام نشست
_ به لطف شما !.

_ دخترم من …
وسط حرفش پریدم :
_ بابا واسه چی آوردیش هان ؟ من که اصلا هیچ چیزی از شما نخواستم یه چند روز دیگه هم دنبال کار میگردم پیدا میکنم لطف کنید دست از سر من بردارید من نیازی به مال و اموال شما ندارم فقط میخوام یه زندگی راحت داشته باشم خواهش میکنم برید .
بعد رفتن مامان و بابا شیدا اومد کنارم نشست و گفت :
_ آروم باش ستایش داری خودت و نابود میکنی
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ نابود شدن چیه من دارم دیوونه میشم اصلا حس و حال خوبی ندارم کاش میشد یه زندگی راحت داشت اما افسوس که نمیشه بخاطر همینه که حال من بشدت خراب هست !.
_ میتونم درک کنم چقدر سخته اما تو قوی هستی
_ شیدا
_ جان
_ دیدی ؟
_ چی رو ؟
_ رفتار مامان با من ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ آره متاسفانه
_ اصلا نمیتونم درکش کنم چجوری تونست همچین رفتاری با من داشته باشه
_ ستایش مامانت دوستت داره
پوزخندی بهش زدم :
_ آره دوست داشتنش کاملا مشخص بود
سرش رو تکون داد :
_ میدونم خیلی از دستش ناراحت هستی اما واقعا دوستت داره و هیچ چیزی نمیتونه این رو عوض کنه
_ تو دیوونه شدی احساس میکنم !.
_ دیوونه نشدم اما یه احساس خیلی خاصی دارم
_ مثلا چه احساسی میشه بهم بگی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ خوب بگو میشنوم
_ نمیدونم چرا اما احساس میکنم مادرت بخاطر یه چیزی داره اینطوری باهات رفتار میکنه و اون هر چیزی که هست نمیشه درست باشه .

_ بیخیال شیدا اصلا دوست ندارم درموردش صحبت میکنم میخوام هر چیزی که هست فراموشش کنم پس درموردش چیزی نگو باشه !؟
سرش رو تکون داد :
_ باشه
چشمهام رو بستم نیاز داشتم به یه خواب راحت تو این مدت که اصلا نتونسته بودم درست حسابی بخوابم واسه همین زیاد طول نکشید از شدت خستگی چشمهام بسته شد و خوابم برد ‌. با شنیدن صدای زنگ گوشی چشمهام رو با درد باز کردم و گوشی رو از کنار پاتختی برداشتم و جواب دادم :
_ بله
صدای خش دار سیاوش تو گوشی پیچید :
_ واسه چی امروز دانشگاه نیومده بودی ؟
_ حالم خوب نبود دیشب بیمارستان بودم اصلا نمیدونم چیشد بعدش بیهوش شدم دانشگاه رو فراموش کردم ، چیزی شده باهام تماس گرفتی ؟!
بدون توجه به سئوال من نگران پرسید :
_ حالت خوبه !؟
_ آره
_ چرا بهم خبر ندادی !؟
با شنیدن این حرفش لحظه ای متعجب شدم چه نسبتی داشتیم که بخوام بهش خبر بدم حالم بد شده بود ، انگار از سکوت من متوجه شد چون گفت :
_ البته به من مربوط نیست
اخمام با شنیدن این حرفش حسابی تو هم فرو رفت انگار چیزیش میشد اگه میگفت نگرانت شدم احمق همیشه همین بود عوضی مغرور ، سرد گفتم :
_ میدونم بهت مربوط نیست حالا میشه بگید چرا باهام تماس گرفتید !؟
_ مامان گفت باهات تماس بگیرم گویا شمارت رو نداشت ، میگفت قراره خرید داشتید
_ آره بهشون بگو ببخشید فردا میریم چون من امروز حالم یه مقدار ناخوش هست
_ باشه
_ کاری نداری ؟
بعد از چند ثانیه سکوت پرسید :
_ چیزی لازم نداری ؟
لبخندی روی لبهام نشست با اینکه سعی داشت مخفی کنه نگرانم نیست اما واضح بود نگران هست قبل از اینکه بازم حالم گرفته بشه جوابش رو دادم :
_ نه ممنون
_ کاری باهام داشتی تماس بگیر ، خداحافظ

چند روز گذشته بود حالم بد بود طول کشید تا بهتر شدم بلاخره با مامان تماس گرفتم و قرار شد برم خونشون داشتم آماده میشدم که صدای زنگ خونه اومد رفتم در رو باز کنم با دیدن بابا متعجب شدم اون اینجا چیکار داشت ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ شما اینجا چیکار دارید ؟
_ نکنه دیدن دخترم ممنوع ؟
کنار رفتم تا بیاد داخل این چه سئوالی بود من پرسیده بودم آخه از دست مامان ناراحت بودم نمیشد که سر بابا خالی کنم به سختی لبخندی بهش زدم :
_ این چه حرفیه بابا بیا داخل
اومد داخل رفتیم تو نشیمن نشستم که بلند شدم :
_ بابا چی میخوای واست بیارم !؟
_ هیچی بیا بشین باهات کار دارم
با شنیدن این حرفش متعجب نشستم که گفت :
_ چرا حالت بد شده بود ؟
دوست نداشتم بهش بگم اما مجبور بودم بابا بهم اعتماد داشت نباید کاری میکردم نسبت بهم بدبین بشه پس بنابراین صادقانه جوابش رو دادم :
_ رفتم دیدن مامان و خواهر سیاوش
_ چرا !؟
_ سیاوش گفت حالشون بد هست باید برم پیششون منم رفتم ، شاید با سیاوش مشکل داشته باشم اما با مامانش و خواهرش هیچ مشکلی ندارم اونا من و دوست داشتند منم دوستشون دارم و واسم با ارزش هستند ‌.
_ میدونی که میتونم دیدنشون رو ممنوع کنم ؟
_ بابا
دستش رو بالا برد و گفت :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم ببینم ناراحت شدی میفهمی ؟!
_ آره
_ پس اگه یکبار دیگه همچین چیزی ببینم مجبورت میکنم بیای خونه پس مواظب باش
سرم رو تکون دادم
_ چشم بابا
_ از دست مامانت ناراحت هستی ؟!
_ دیگه مهم نیست بابا بیخیال شدم وقتی دوستم نداره نمیتونم مجبورش کنم دوستم داشته باشه ، دوست داشتن که اجباری نیست
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ درست میگی دوست داشن اجباری نیست اما مامانت دوستت داره حرفاش رفتارش همش از سر دوست داشتن هست خودت متوجه حرفام میشی یه روز

بعد رفتن بابا حاضر شدم برم پیش مامان و شهلا دلم واسشون تنگ شده بود ، وقتی رسیدم در رو زدم که باز شد داخل شدم سامان رو دیدم داخل حیاط بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و سرش رو تکون داد ، خواستم رد بشم که صدام زد :
_ ستایش
ایستادم سئوالی بهش خیره شدم که دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ آره ممنون
_ معذرت میخوام
ابرویی بالا انداختم که به سمتم اومد و ادامه داد :
_ نباید اون روز باهات بد حرف میزدم اما من داداشت بودم تو من رو پس زدی باهام قطع رابطه کردی واسم سنگین اومد از دستت ناراحت بودم هنوزم ناراحت هستم فقط دیگه قصد ندارم اذیتت کنم
بعدش خواست بره که دستش رو گرفتم ایستاد به سمتم برگشت لبخندی بهش زدم :
_ ممنون هستم که هنوز دوستم داری اما سامان من مجبور شدم همتون رو ترک کنم خودت خیلی خوب دلیلش رو میدونی پس نیاز نیست من دوباره واست توضیح بدم
_ همش بخاطر همتا بود درسته
سرم رو تکون دادم :
_ آره همش بخاطر همتا بود
دستاش رو مشت کرد
_ نباید میرفتی وقتی تو رفتی همه چیز نابود شد
_ سیاوش خودش انتخاب کرد
_ دوستت داشت !
تلخ خندیدم :
_ اون همتا رو دوست داشت سامان خودش با خواست خودش انتخاب کرد منم دوست ندارم درمورد گذشته صحبت کنم پس فراموشش کن
سرش رو تکون داد :
_ فراموش میکنم
_ اینطوری خیلی بهتر هست
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا به سمتش برگشتیم و گفتم :
_ جان
_ بیا داخل مامان منتظرت هست
_ باشه الان میام
وقتی شهلا رفت داخل دستم رو به سمت سامان دراز کردم
_ میتونیم دوباره دوستای خوبی باشیم ؟
دستش رو داخل دستم گذاشت و گفت :
_ من همیشه دوست خوبی هستم اما تو دوست نیمه راه هستی .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۷۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا