" /> جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت 69 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۹

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

رفتم خونه داشتم وسایلم رو جمع میکردم که ستاره اومد روی تخت نشست و گفت :
_ ببین مسخره بازی درنیار کجا میخوای بری میدونی که مامانت فقط ناراحت شده بود وگرنه حرفاش از ته دلش نیست میدونی که دوستت داره ؟
_ آره
بعدش دوباره وسایلم رو جمع کردم یه نگاه به اطرافم انداختم همه رو برداشته بودم ، ستاره اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مسخره میکنی ستایش ؟.
زل زدم داخل چشمهاش و گفتم :
_ نه چرا باید مسخره بکنم مگه دیوونه هستم ؟
با شنیدن این حرف من چشم غره ای به سمتم رفت و گفت :
_ آره دیوونه هستی که کاملا مشخص هست پس نیاز نیست انقدر دیوونه بازی دربیاری
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ ببین تو الان از دست من ناراحت شدی بهت حق میدم اما باید جای من باشی تا بفهمی مامان رسما من و گفت نه دخترش هستم نه میتونم چیزی ازش بخوام باشه منم قبول کردم دارم میرم خودم زندگیم رو بسازم از همون اولش اشتباه بود بعد طلاق اومدم اینجا !.
ستاره اشک تو چشمهاش جمع شده بود چونش داشت میلرزید میدونستم دوستم داره رفتم سمتش بغلش کردم که شروع کرد به گریه کردن حسابی جلوی خودم رو گرفته بودم دوست نداشتم گریه کنم اسمش را صدا زدم :
_ ستاره
سرش رو بلند کرد و خش دار گفت :
_ جان
_ ببین دوست ندارم از دستم ناراحت بشی تو باید قوی باشی همیشه و در هر شرایط میفهمی ؟
با شنیدن این حرف من سرش رو تکون داد :
_ آره
صورتش رو بوسیدم :
_ من میرم پیش شیدا زندگی کنم اونم بعد مرگ خانواده اش یه خونه جدا گرفته زندگی کنه میرم پیشش بعدش دنبال یه کار خوب میگردم قرار شده جفتمون کار کنیم نگران نباش من قرار نیست چیزیم بشه بادمجون بم آفت نداره ، هر وقت دوست داشتی بیا پیش من !
خواست چیزی بگه صدای بابا اومد :
_ چخبره اینجا ؟
به سمتش برگشتم با اخمای درهم داشت بهم نگاه میکرد
_ میشه صحبت کنیم ؟
سرش رو تکون داد ، ستاره بلند شد رفت به بابا خیره شدم و گفتم :
_ من میخوام برم پیش شیدا زندگی کنم ؟
_ اون وقت فکر کردی من بهت همچین اجازه ای میدم .

_ بابا میشه منطقی بهش فکر کنید ، مگه شما حرفای مامان رو نشنیدید ندیدید چجوری رفتار کرد رسما بهم گفت دیگه دخترش نیستم حتی …
بین حرفم پرید :
_ و تو باور داری حرفای مامانت از ته قلب باشه ؟
با تلخی گفتم :
_ از ته قلب باشه یه نباشه مهم نیست اصلا ، مهم اینه اون با حرفاش باعث شد قلب من شکسته بشه من دیگه نمیتونم سکوت کنم میخوام برم خودم زندگی خودم رو بسازم از همون اولش هم اشتباه کردم بعد طلاق باید میرفتم نه الان که باعث بشه یه سری حرمت های بینمون شکسته بشه .
_ ستایش
_ جان
_ حرفای مامانت میدونم چقدر باعث شده قلبت شکسته بشه اما بهتره یه مدت فقط آروم بشی بعدش میبینی مامانت میاد از دلت درمیاره اون دوستت داره نمیخواست ناراحت بشی اون بخاطر ‌…
حرفش رو قطع کردم :
_ آره بخاطر خودم باعث شد قلبم شکسته بشه !
بابا اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ مامانت میاد معذرت خواهی میکنه و این موضوع بسته میشه من اجازه نمیدم تو بری اصلا …
_ بابا
ساکت شد منتظر بهم خیره شد رفتم سمتش دستش رو داخل دستم گرفتم و گفتم :
_ بابا میدونم دوستم داره نگرانم هستی اما من باید برم دیگه بزرگ شدم باید بتونم به آینده ام فکر کنم بعدش من میتونم مراقب خودم باشم اجازه نمیدم کسی بهم آسیب بزنه من یکبار صدمه دیدم اینبار دیگه اجازه نمیدم مطمئن باش
بابا کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ دخترم من اصلا احساس خوبی نسبت به این موضوع ندارم و نمیتونم بزارم بری چرا انقدر اصرار میکنی ؟
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ بابا
_ جان
_ شیدا دوستم رو میشناسی درسته ؟
_ آره میشناسمش
_ میخوام برم پیش شیدا زندگی کنم و همیشه با هم باشیم پس لطفا دیگه مخالفت نکنید تو همین شهر هست بعدش میتونیم همدیگه رو ببینیم بابا
بابا دو دل بهم خیره شد
_ نمیدونم ستایش قلبم اصلا راضی نیست

_ بابا خواهش میکنم بهم اجازه بده تو که من و میشناسی مطمئن باش مواظب خودم هستم بعدش میتونی بیای دیدنم قرار نیست برم یه شهر دیگه که فقط میخوام مستقل بشم و خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم .
بابا دستش رو روی شونم گذاشت و گفت :
_ من همیشه در هر شرایطی پشتت هستم تو یه دختر عاقل هستی ستایش میتونی بری و زندگیت رو بسازی من بهت این اجازه رو میدم مطمئن باش !
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و گفتم :
_ ممنون بابا این حرف شما حس خوبی بهم داد حداقل این شکلی میفهمم یکی هست که در هر شرایطی مراقبم باشه !
بابا قطره اشکی که داشت روی گونش میچکید رو پس زد
خم شد پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ وسایلت و جمع کردی بیا بهم بگو خودم میبرمت
_ ممنون بابا
بعد رفتن بابا روی تخت نشستم اشکام سرازیر شد ، سخت بود جدایی اما باید از یه جایی شروع میکردم مخصوصا که مامان سر خود داشت تو زندگی من دخالت میکرد
_ ستایش
اشکان بود ، دستی به صورتم کشیدم نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ حالا نوبت تو شد !
اومدم کنارم نشست دستش رو دورم حلقه کرد بهش تکیه دادم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره کاملا خوب هستم نگران نباش
_ کاش میشد همینجا باشی بابات خیلی واست نگران هست میدونی که تو تنها دخترش و امیدش هستی
_ میدونم
_ پس چرا میخوای بری ؟
_ حرفای مامانم رو نشنیدی ؟ یه جوری حرف میزد انگار زندگی من زندگی اون هست و وقتی جواب منفی شنید گفت دخترم نیستی منم نمیتونم تو همچین خونه ای زندگی کنم دیگه میرم پیش دوستم شقایق هر وقت دلتنگم شدید بیاید پیشم من تو همین شهر هستم !.

بعد جمع کردن وسایلم با همه خداحافظی کردم ، مامان اومد خیلی سرد بهم خیره شد و گفت :
_ دیگه هیچوقت به این خونه نیا حتی اگه به مشکلی خوردی من دیگه دختری مثل تو ندارم .
با شنیدن این حرفش به وضوح صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم اما چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ مطمئن باشید دیگه نمیام بهار خانوم !
بعدش گذاشتم رفتم سوار ماشین بابا شدم ، بابا پشت فرمون نشست و راه افتاد سعی داشتم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم اما اصلا دست خودم نبود ، بابا با دیدن گریه ی من ماشین رو یه گوشه نگه داشت و گفت :
_ ستایش آروم باش عزیزم بخاطر حرفای مامانت ناراحت نباش میدونی که دوستت داره حرفاش از ته قلبش نبود
_ بابا
_ جان بابا
_ دوستت دارم
بعدش بغلش کردم و گونه اش رو بوسیدم پشتم رو نوازش کرد وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم ، دستمال به طرفم گرفت و گفت :
_ اشکات و پاک کن ببینم تو مثل همیشه قوی هستی میدونم بیدی نیستی که با این باد ها به لرزش در بیای من فقط میخوام تو در هر شرایطی که پیش روت هست قوی و محکم باشی باشه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ باشه بابا
_ ستایش یه چیزی بهت میگم همیشه آویزه ی گوشت باشه !
سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ شاید دوباره عاشق بشی ، عاشق سیاوش مطمئن باش من به تصمیمت احترام میزارم فقط دوست ندارم دوباره آسیب ببینی پس همه جوره حواست به خودت باشه من اینبار کسی اذیتت کنه زندگیش و جهنم میکنم .
_ من هیچوقت عاشق سیاوش نمیشم بابا !
بابا خندید
_ دنیا دست ما نیست بفهمیم عاشق چه کسی میشیم پس دقت کن باشه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ باشه بابا

من دوباره عاشقش نمیشدم چون هنوز عاشقش بودم اما میتونستم اینبار با عقل پیش برم و بهش نزدیک نشم به اون فرصت نزدیک شدن ندم اینجوری میشد یه زندگی بهتری واسه خودم بسازم وقتی رسیدیم پیاده شدم بابا اومد داخل با شیدا احوالپرسی کرد از خونه خوشش اومد همینطور از شیدا برای همین یه لبخند رضایت روی لبهاش بود وقتی داشت میرفت محکم بغلش کردم بوسیدمش و بهش گفتم چقدر دوستش دارم دوری ازش واسم سخت بود .
بعد رفتن بابا احساس تنهایی میکردم یه گوشه نشستم و شروع کردم به گریه کردن دستی روی شونم نشست و صدای شیدا بلند شد :
_ چرا گریه میکنی ستایش ؟
سرم و بلند کردم به چشمهاش زل زدم :
_ تا حالا ازشون جدا نشده بودم واسم سخت شده بعدش مامان حرفایی بهم زد ک …
ساکت شدم باز گریه امونم رو برید ، شیدا با لبخند بهم خیره شد و گفت :
_ منم وقتی خانواده ام فوت شدند خیلی تنها شدم ، زن داداشم دوست نداشت من باشم میدونستم ، وقتی داداشم نبود اذیتم میکرد واسه همین به داداشم گفتم میخوام مستقل باشم خودم زندگی کنم داداشم مخالف بود اما زن داداشم باهاش حرف زد تا قبول کنه ، همه چیز اوکی شد اومدم اینجا فقط روز های اولش خوب بود بعدش همه چیز سخت شد اما کم کم عادت کردم !.
بغلش کردم محکم و کنار گوشش گفتم :
_ دیگه تنها نیستی من هستم تو هم هستی ما دوتا خواهریم میتونیم مراقب هم باشیم .
شیدا من و از خودش جدا کرد و با شیطنت گفت :
_ درسته ما خواهریم و الان خواهر خوشگلم قراره واسه من شام درست کنه .
چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ اصلا از این خبر ها نیست دلت و خوش نکن
_ اتفاقا از همین خبر ها هست و من دلم رو خوش میکنم پس نیاز نیست نگران بشی شیطون بلا از این به بعد قراره شام درست کنی !.

همراه شیدا اومدیم دانشگاه شب سختی بود اصلا نتونسته بودم درست حسابی بخوابم واسه همین چشمهام از شدت بیخوابی قرمز شده بود ، از شانس بد من هم امروز با سیاوش کلاس داشتم ، اومدیم سر کلاس سیاوش مثل همیشه سر وقت اومد و شروع کرد به درس دادن خیلی بی حوصله بودم همش داشتم چرت میزدم گاهی یهو صدای دادش بلند شد که من و صدا زد وحشت زده سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که گفت :
_ زود باش بیرون
_ اما استاد …
_ گفتم بیرون
ناچار بلند شدم ، وسایلم رو برداشتم و از کلاس خارج شدم فقط چون حواسم به درس نبود من و پرت کرد بیرون اما انگار فقط با من مشکل داشت چون هیچکس حواسش به درس نبود ، کلافه نفسم رو بیرون فرستادم و از دانشگاه خارج شدم پیاده داشتم راه میرفتم نمیدونم چقدر گذشته بود و کجا بودم که صدای بوق ماشین مدل بلایی اومد عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم :
_ برو گمشو من از اوناش نیستم اه
بعدش به راه خودم ادامه دادم اما مگه دست بردار بود یه سنگ برداشتم و به سمتش برگشتم شیشه های ماشین دودی بود اما صدام رو میشنید
_ ببین یه بلایی سر ماشینت درمیارم بشینی گریه کنی پس گمشو بزن به چاک کث …
با بالا اومدن شیشه ماشین و دیدن سیاوش چشمهام گرد شد شوکه بهش خیره شده بودم که با اخم بهم خیره شد :
_ زود باش سوار شو
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ چرا باید سوار ماشین تو بشم مگه دیوونه شدم ؟
با شنیدن این حرف من حرصی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت :
_ دیوونه نشدی اما عقلی که هیچوقت نداشتی رو از دست دادی زود باش سوار شو باهات کار دارم .
دو دل بهش خیره شده بودم که عصبی تر از قبل گفت :
_ نمیخوام بخورمت زود باش
با شنیدن این حرفش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم که راه افتاد چند دقیقه ساکت شده بودم اما بعدش به خودم اومدم و پرسیدم :
_ کجا داری میری ؟
_ یه جایی که بشه صحبت کرد پس چند دقیقه دهنت رو ببند و ساکت باش فهمیدی ؟.

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا