دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۰

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

دریا پوزخندی زد :
_ کار همیشه خانوم توهین یکی از اعضای خانواده اس و سیاوش فقط در حد حرف بهش اخطار میده .
نیشخندی زدم :
_ یعنی در این حد عاشقش هست ؟
_ عاشقش نیست اما بهش اهمیت میده .
_ ببینید بهتره حداقل با خودتون صادق باشید ، سیاوش عاشقش هست شما هم برای اینکه اذیت نشید بهش بگید یه خونه جدا بگیره راحت بشید ، بعدش مامان نگین من دیگه پام و تو این خونه نمیزارم تا بهم توهین بشه اگه باهام کاری داشتید بیاید خونه ما .
بعدش رفتم دوست نداشتم بیشتر از این تو اون عمارت منحوس باشم .
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان از پشت سرم ایستادم ، با نفس نفس داشت میدوید وقتی رسید بهم ایستاد چند تا نفس عمیق کشید تا نفسش منظم شد ، با صدای گرفته ای گفت :
_ داری میری ؟
_ آره
_ برای همیشه ؟
_ تا منظورت از همیشه چی باشه !
ابرویی بالا انداخت :
_ من با حرفای مامان موافق نیستم اما از یه چیز خیلی مطمئن هستم .
_ چی ؟
_ سیاوش عاشق توئه .

با شنیدن این حرفش با صدای بلندی زدم زیر خنده وقتی خنده ام تموم شد به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ خوب بعدش
_ باورت نمیشه ؟
بدون مکث جوابش رو دادم ؛
_ نه
_ میدونم که باورت نمیشه اما سیاوش واقعا دوستت داره بعد طلاق دادن تو خیلی بد اخلاق شده .
مهربون بهش خیره شدم و گفتم ؛
_ ببین سامان هیچ دلیلی جز عاشقی سیاوش وجود نداشت که ما طلاق گرفتیم ذاتا بعد طلاق هم ازدواج کرد ، میدونم دوستم داری نگرانم هستی اما بهتره ما از هم دور باشیم برای خوشبختی جفتمون .
_ اما من بخاطر خودم نمیگم ستایش من میدونم تو هم دوستش داری !
_ عشق یکطرفه نابود میکنه بهتره فراموشش کنم .
به سمتم اومد محکم بغلم کرد
_ قرار نیست ترکم کنی که ؟
_ نه
ازم جدا شد دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ همیشه با هم در ارتباط هستیم ، یادت باشه ما قبل اومدن سیاوش دوست بودیم دوستی ما خراب نمیشه .
با شنیدن این حرفش لبخندی تحویلش دادم‌ :
_ حق با توئه

دوست داشتم یه کار برای خودم پیدا کنم و سرگرم بشم نمیتونستم همیشه تو خونه باشم و مشغول الکی فکر کردن به چیز هایی که اصلا شدنی نبود
_ ستایش عزیزم
با شنیدن صدای مامان از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
لبخندی زد :
_ به چی داری فکر میکنی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و خیلی خسته نالیدم :
_ مامان خسته شدم
نگاهش مهربون شد
_ چرا قربونت بشم از چی خسته شدی ؟
_ اینکه همش تو خونه باشم به چیزایی که باعث ناراحتیم میشن فکر کنم خودخوری کنم ، میخوام برم بیرون کار کنم
_ چه کاری آخه تو درست رو تموم نکردی
شونه ای بالا انداختم :
_ نمیدونم میخوام مشغول بشم فقط !
_ واستا شب پدرت بیاد باهاش صحبت میکنم ببینم چی میشه باشه ؟
لبخندی بهش زدم :
_ باشه مامان ممنون
با آرامش داشت بهم نگاه میکرد همین نگاه مهربونش بود که بهم امید میداد برای دوباره زندگی کردن
* * * *
سر میز شام نشسته بودیم ، نگاهم به اشکان و ستاره افتاد که کنار هم نشسته بودند و همین باعث میشد خندم بگیره جفتشون از خدا خواسته بودند
_ ستایش به چی داری میخندی ؟
با شنیدن صدای بابا نگاه از اون دوتا گرفتم
_ چیزی نیست بابا یاد یه چیزی افتادم
بابا که خوب فهمیده بود برای چی خندیده بودم فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد مامان هم چشم غره ای حواله ام کرد خوب به من چه رفتار این دوتا مرغ عشق زیادی ضایع بود من که نباید بابت این دوتا حرص و جوش میخوردم درسته ؟ اصلش هم همین بود
_ راستی ستایش بابا
_ جان
_ درمورد کارت

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۶۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا