دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۷

جلد دوم رمان رحم اجاره ای

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد۲رحم اجاره ای وارد شوید

_ ببین چی دارم بهت میگم ستایش فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون من هیچوقت همچین کاری نمیکنم ، کافیه یکبار دیگه هم این کلمه رو از زبونت بشنوم تا زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون شنیدی !؟
ترسیده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ آره
از اتاق رفت بیرون که لبخند خبیثی روی لبهام نشست چقدر خوب حالش رو گرفته بودم البته این بشر حقش بود ، حالا میرفت سر وقت همتا و یه دعوای درست و حسابی میکردند که باعث میشد من شاد بشم
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان به عقب برگشتم
_ بله !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چی به سیاوش گفته بودی انقدر آتیشی رفت سمت همتا !؟
_ من بهش واقعیت رو گفتم عصبی شد تقصیر من نیست بعدش همتا عشقش هر مشکلی داشته باشند با هم حل میکنند
سامان با دقت داشت به حرف های من گوش میداد
_ خیلی مشکوک هستی ستایش
ابرویی بالا انداختم
_ الکی مشکوک شدی .
_ بلاخره مشخص میشه چیکار میکنی .
بعد رفتن سامان روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم بهتر بود یخورده استراحت میکردم این روز ها خیلی انرژی داشتم هدر میدادم ‌
* * *
_ مامان
مامان به سمت من برگشت و گفت :
_ جان
_ من یه مدت میتونم برم پیش مامان و بابام خیلی دلم براشون تنگ شده بعدش هم اینجا کاری ندارم اجازه میدید !؟
_ نه
این صدای سرد سیاوش بود به سمتش برگشتم
_ چرا نه !؟
_ چون من میگم بعدش برای بیرون رفتن و هر جایی باید از من اجازه بگیری نه مامان .
کلافه گفتم :
_ سیاوش من دلم برای مامان بابام تنگ شده لطفا اگه میشه بهم فشار نیارید
_ نمیشه
همتا دخالت کرد اینبار
_ سیاوش عزیزم چرا بهش اجازه نمیدی گناه داره اون …
سیاوش وسط حرفش پرید :
_ ستایش زن منه و حق نداره بدون اجازه من جایی بره تمام
بعدش بلند شد رفت که همتا هم پشت سرش بلند شد رفت مامان کلافه گفت :
_ چقدر رو اعصاب این پسر
_ درسته
صدای دریا بلند شد :
_ منم اعصابم خورد شده این سیاوش دقیقا میخواد چیکار کنه !؟ هم همتا رو میخواد هم ستایش اما مگه شدنیه این حرمسرا که نیست چند تا چند تا داشته باشه کنارش .

دیگه واقعا کلافه شده بودم بخاطر یه سری از رفتار های سیاوش جلوی من نشسته بود با همتا فاز عشقولانه برمیداشت و وقتی من طلاق رو پیش میکشیدم از دستم عصبی میشد عین سگ پاچه ی من رو میگرفت
_ ستایش
_ جان
سامان کلافه گفت :
_ من نامزدیم رو به هم زدم
چشمهام گرد شد بهت زده داد زدم :
_ چی !؟
سامان نشست و غمگین گفت :
_ فکر میکردم دوستم داره و براش مهم هستم اما فهمیدم اون اصلا عاشق من نیست و فقط بخاطر تحریک کردن حسادت پسر عموش وارد این بازی شده منم بهش گفتم همه چیز تموم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش .
_ سامان ببین …
دستش رو بالا آورد و گفت :
_ نمیخواد الکی بهم دلداری بدی میدونم دوستم نداشته پس نیازی نیست من خودم رو ناراحت کنم درسته !؟
_ آره
تلخ خندید
_ احساس میکنم خیلی تنها هستم
بلند شدم رفتم کنارش نشستم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و خیره به چشمهاش شدم
_ تو هیچوقت تنها نیستی من و داری پس انقدر خودت رو اذیت نکن شنیدی !؟
_ آره
_ سامان
_ جان
دستش رو گرفتم
_ میدونی منم این روزا درست مثل تو احساس خیلی بدی دارم ، تو هم عشقت رو از دست دادی کسی که فکر میکردی دوستت داره اما اون اصلا عاشق تو نبوده از درون میسوزی اما نمیتونی چیزی بگی فقط مجبوری ساکت باشی و تحمل کنی ذره ذره آب میشی اما باید تحمل کنی .
سامان چشمهاش رو محکم روی هم فشرد
_ سیاوش باهات همین کار رو کرده
_ آره
بعدش خندیدم سامان هم خندید که بغلش کردم
_ چخبره ؟!
با شنیدن صدای سیاوش جدا شدیم از هم اشکام رو پاک کردم نگاهم بهش افتاد که با اخم داشت به من نگاه میکرد سامان بلند شد رفت منم بلند شدم برم که سیاوش دستم رو گرفت و گفت ؛
_ کجا !؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ دارم میرم اتاقم
_ اول توضیح بده چرا سامان رو بغل کرده بودی !؟
پوزخندی بهش زدم :
_ بااین وجود تو هم باید توضیح بدی چرا همتا رو تو این خونه نگه داشتی درسته !؟
کلافه بهم خیره شد و گفت :
_ داری بزرگش میکنی
نیشخندی بهش زدم و گفتم :
_ من دارم بزرگش میکنم آره !؟
محکم اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ دستت رو بردار سیاوش
_ اول جواب سئوال من و بده
_ سامان از نامزدش جدا شده چون اون دختر خاله ی عوضی شما عاشق پسر عموش بوده و فقط برای تحریک حسادت اون لاشی با سامان نامزد شده میفهمی !؟

سیاوش چشمهاش گرد شده بود با بهت به من خیره شده بود پوزخندی زدم بهش :
_ برو کنار حالا میخوام رد بشم .
_ الان سامان حالش چطوره !؟
کلافه بهش نگاه کردم :
_ سیاوش تو مثل اینکه حالت خوب نیست نفهمیدی من چی بهت گفتم ، سامان کسی که عاشقش بود بهش رکب زده فهمیده اون دختر هیچ احساسی نسبت بهش نداشته و تمام مدت اون و برای تحریک حسادت عشقش نگه داشته توقع داری الان حالش خوب باشه !؟
سیاوش چشمهاش برق بدی زد
_ من اون دختره ی کثافط رو میکشم !
بعدش خواست بره که بازوش رو گرفتم
_ کجا !؟
_ خونه خاله ام باید حسابشون رو برسم ، هیچکس نمیتونه داداش من رو بازی بده باید تاوان این کار رو پس بدن .
_ خاله ات و شوهر خاله ات هیچ گناهی این وسط ندارند مثل اینکه یادت رفته چقدر اون شب خوشحال بودند ، اگه کسی باید تاوان پس بده اون دخترشون هست نه خودشون و ما کاری نمیکنیم میسپاریمش به خدا .
_ حق با ستایش !
سیاوش به سمت مادرش برگشت
_ مامان شما میدونستید !؟
_ منم دیروز فهمیدم
سیاوش با خشم غرید :
_ پس چرا همون اولش به ما نگفتند این دختره جوابش منفی چرا این سامان رو بازی داده !؟
مامان نفس عمیقی کشید
_ کاری که دختر خاله انجام داد اصلا قابل بخشش نیست و من هیچوقت نمیتونم فراموش کنم اما ما هم نمیتونیم کاری کنیم چون زشته ما فامیل هستیم ، بعدش پسرم برای سامان هم بهتر شد فکر اون رو از سرش میندازه بیرون شاید قسمت اون یه جای بهتر باشه .
سیاوش با عصبانیت به مادرش خیره شد ؛
_ من کاری با قسمت ندارم مامان من دوست ندارم داداش من بخاطر اون دختره ی ### ناراحت باشه من …
_ داداش …!
با شنیدن صدای سامان سیاوش ساکت شد به سمتش برگشت ، سامان لبخند تلخی زد :
_ بیخیال باش نمیخوام فکر کنه برام مهمه اون خودش بخاطر کاری که باهام کرد خیلی زود پشیمون میشه اما اون وقت من هستم که نمیبخشمش
سیاوش به سمت سامان رفت محکم بغلش کرد و گفت :
_ ببخش داداش
_ تو چرا داری از من معذرت خواهی میکنی !؟
_ چون احساس میکنم منم مقصر هستم ، باید تحقیق میکردم حتی اگه اون شخص دختر خاله ی ما بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود صدای مامان بلند شد :
_ سامان ، سیاوش !؟
جفتشون از هم جدا شدند به سمت مامان برگشتند ، مامان اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد :
_ دیگه دوست ندارم هیچوقت همچین اتفاق هایی تو این خونه بیفته اسم اون دختره هم همینطور من به خالت زنگ زدم گفتم نمیخوام دیگه باهاش رفت و آمد داشته باشم تا موقعی که پسرم دوباره عاشق بشه و بره سر خونه زندگیش اون موقع هست که میبخشمشون .
سامان گفت :
_ اما مامان خاله هیچ تقصیری نداره تو که میدونی خاله اون شب چقدر خوشحال شد .

_ میدونم خالت هیچ تقصیری تو این ماجرا نداره اما قلب من که شکسته چی میشه پس تو میدونی من چه عذابی رو دارم تحمل میکنم ، پسرم بازیچه شده و …
مامان ساکت شد به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد ، سامان به سمت مادرش رفت دستاش رو بوسید و گفت :
_ مامان اصلا گریه نکن و ناراحت نباش هر کاری دوست داری انجام بده منم قول میدم خیلی زود زن بگیرم
مامان خندید که سامان بغلش کرد ، نگاهم به دستای مشت شده اش افتاد میدونستم الان چقدر عصبیه و حالش خراب کاش میتونستم آرومش کنم خواستم به سمتش برم که همتا اومد و گفت :
_ عزیزم خوبی !؟
سیاوش با صدای خش دار شده ای گفت :
_ نه
_ چیشده سیاوش چرا انقدر حالت خرابه !؟
_ میشه بریم بیرون
_ آره
همتا و سیاوش رفتند دست تو دست هم بیرون ، قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم من نباید به این زودی جا میزدم باید تلاش میکردم درسته سیاوش من رو دوست نداشت و فقط حس مالکیت نسبت به من داشت اما من که دوستش داشتم نمیذاشتم براش هیچ اتفاق بدی بیفته
_تینا
با شنیدن صدای سامان از افکارم خارج شدم
_ جان
_ میدونم چقدر سخته حالا احساسی که داری رو میتونم خیلی خوب درک کنم من هر کاری از دستم برمیاد میکنم تا سیاوش …
وسط حرفش پریدم :
_ عشق زوری نمیشه سیاوش عاشق همتا شده و من بهش احترام میزارم ، بعد اینکه مطمئن بشم خطری سیاوش رو تهدید نمیکنه میرم من به عشقش احترام میزارم
سامان دستی به چشمهاش کشید و گفت :
_ چجوری تحمل میکنی !؟
_ خیلی راحت
_ اما تو دوستش داری
_ درسته
_ پس چرا میگی راحت !؟
تلخ خندیدم
_ چون به این فکر میکنم اون الان کنار عشقش خوشبخته و یه معشوق چی میخواد جز خوشبختی عشقش
سامان هم اینبار خندید اما خیلی تلخ ، مامان با صدای گرفته ای گفت :
_ جفتتون دیوونه شدید
بعدش گذاشت رفت که سامان به سمت من اومد
_ ستایش
_ جان
_ خیلی سخته الان فقط بخاطر خانواده ام دارم تحمل میکنم چون مجبور هستم اما واقعا سخت
_ میفهمم
_ کاش این روز ها تموم بشه
_ میشه

بعد از اتفاق تلخی که برای سامان افتاد چند روز اول خیلی سخت گذشت به هممون اما بعدش داشتیم عادت میکردیم تا جوری خودمون رو نشون بدیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوست نداشتیم سامان با دیدن صورت های گرفته ما ناراحت بشه .
_ شهلا !
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ من دارم میرم دیدن مامانم شب برمیگردم به سیاوش بگو
_ باشه
از خونه خارج شدم همین که داخل حیاط شدم سیاوش رو دیدم که از ماشین پیاده شد نگاهش به من افتاد که آماده بودم اخماش رو تو هم کشید و به سمتم اومد
_ کجا !؟
خونسرد بهش خیره شدم :
_ دیدن مامانم
_ نمیتونی بری ، زود باش برگرد خونه .
حالا من اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض رو بهش گفتم :
_ چرا اون وقت !؟
_ چون من میگم
پوزخندی رو بهش زدم
_ من میخوام برم دیدن مادرم و فکر نمیکنم این هیچ اشکالی داشته باشه ، تو هم اگه خیلی دلت میخواد بشینی سر یکی حرصت رو خالی بکنی بری سر عشقت خالی کنی نه من ‌
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و با عصبانیت گفت :
_ گفتم نمیتونی بری .
با لجبازی رو بهش گفتم :
_ میرم
_ ستایش کاری نکن من عصبی بشم و کاری که دوست ندارم رو انجام بدم میدونی که چه کار هایی از دست من برمیاد !
_ آره خیلی خوب میدونم
_ پس زود باش برو خونه
_ نمیرم
_ ستایش
داد زده بود اما من دیگه هیچ ترسی ازش نداشتم چون میدونستم چه آدمی هست ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببین سیاوش تو نمیتونی به من زور بگی من دیگه اصلا بهت کاری ندارم تو برداشتی یه زن رو آوردی خونه و جلوی همه عشقت اعلامش کردی وقتی زن داشتی بعدش سیاوش من بهت گفتم با طلاق موافق هستم و میخوام ازت جدا بشم اما میگی نه باز هم در برابر تموم کار هات سکوت کردم اما این یکی رو نمیتونم تو میخوای من دیدن مامانم نرم چرا یه دلیل بیار !؟
سیاوش با عصبانیت فریاد کشید :
_ من تو رو طلاق نمیدم بفهم تو که نمیدونی چه نامه های تهدیدی برای من فرستاده شده که میخوای بهت اجازه بدم بری .
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_ چی !؟
کلافه چنگی تو موهاش زد
_ برو داخل ستایش
_ اول بهم توضیح بده بعدش میرم سیاوش وگرنه میرم بیرون میدونی که …
_ باشه میگم بهت .
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ یه چند وقت یه سری نامه برام میاد که همش تهدید هست از من خواسته ازت جدا بشم یا تو رو میکشن
_ چی !؟
_ ستایش تا وقتی که نفهمم قضیه چیه و این مشکل حل نشه نمیتونی بری دیدن خانواده ات و حتی بیرون من حتی با پلیس هم درمیون گذاشتم پس بزار حل بشه .

میدونستم اون نامه های تهدید آمیز از طرف بابای همتا هست ، و این رو هم خیلی خوب میدونستم که تا وقتی من از سیاوش طلاق نگیرم این نامه های تهدید همیشه میاد
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا از افکارم خارج شدم و بهش خیره شدم ، مامان همراه دریا هم اومده بودند
_ جان
_ چیشده چرا اینجا ایستادی مگه قرار نبود بری دیدن مادرت پس چیشد !؟
_ درسته قرار بود برم دیدن مادرم اما نشد چون سیاوش بهم اجازه نداد مثل اینکه یه سری نامه ی تهدید براش میاد برای همین گفت نمیتونم بهت اجازه بدم
_ چه نامه ای !؟
_ نمیدونم مامان
_ پس بلاخره بابای همتا داره کار خودش رو انجام میده ، آخه نمیدونم کی قراره از این دردسر خلاص بشیم …!
_ به زودی
همه متعجب به دریا خیره شدیم که دستپاچه شد ، مامان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد :
_ تو چیکار کردی دریا !؟
هول شده گفت :
_ هیچی چرا اون شکلی نگاه میکنید
_ دریا
دریا با شنیدن این لحن مامان مظلوم بهش خیره شد
_ یکی از دوستای صمیمی من شوهرش پلیس با اون درمیون گذاشتم و کمک خواستم قراره به صورت پنهانی به ما کمک کنه مثل اینکه پدر همتا یه خلافکاری که پلیس خیلی وقته دنبالش هست .
مامان با نگرانی گفت :
_ اگه از واقعیت با خبر بشه و بفهمه ما پلیس رو در جریان گذاشتیم خیلی بد میشه .
دریا مطمئن گفت :
_ نگران نباش آبجی اینا کارشون رو خیلی خوب بلد هستند بعدش قرار شد مخفیانه کارشون رو انجام بدن جوری که انگار ما اصلا بی اطلاع هستیم
_ مطمئنی دریا !؟
_ آره
_ مامان
مامان به سمت من برگشت و خسته گفت :
_ جان
_ بنظر من که دریا کار درستی انجام داده ، ما باید از اولش با پلیس تماس میگرفتیم ولی بی عقلی کردیم حالا که دریا اینکارو انجام داده خیلی خوبه !
_ اما من …
_ شما چی !؟
_ هیچی بیخیال !
دریا به خواهرش خیره شد خواست چیزی بگه که صدای همتا اومد :
_ چرا همتون اومدید اینجا !؟
دریا به سمت همتا برگشت و با خودشیرینی گفت :
_ سیاوش نذاشته ستایش بره پیش مادرش برای همین اومدیم ببینیم مشکل چیه
همتا ابرویی بالا انداخت
_ جدی !؟
_ آره
همتا به سمت من برگشت و گفت :
_ چیکار کردی سیاوش بهت اجازه نداد بری بیرون !؟
با شنیدن این حرفش دندون قروچه ای کردم
_ من هیچ کاری انجام ندادم باعث عصبانیت سیاوش بشه
_ پس چرا …
وسط حرفش پریدم :
_ منم دلیلش رو نمیدونم بهتره از عشقت بپرسی !

نمیتونستم در مقابل این زن آروم برخورد کنم عصبی میشدم و اصلا دست خودم نبود ، خوب حق داشتم اون با شوهر من جلوی چشمهام رابطه داشت …!
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله ؟
_ مامانت باهات کار داره گویا گوشیت خاموش بوده ‌.
گوشی رو از دستش گرفتم
_ جان مامان
_ سلام عزیزم خوبی !؟ کجایی پس چرا گوشیت خاموش
_ سلا مامان ممنون ، شما خوبی ؟ گوشیم حتما باطری نداشته خاموش شده من تو اتاق نشسته بودم برای همین متوجه گوشی نشدم .
_ عزیزم خواستم بهت خبر بدم من و بابات همراه ستاره داریم برای یه مدت میریم مسافرت تو نمیای با شوهرت !؟
نگاهی به سیاوش که مثل اجعل بالا سرم ایستاده بود انداختم و گفتم :
_ نه مامان سیاوش کارش زیاده نمیشه ، شما مراقب خودتون باشید ، ممنون که به من خبر دادید .
_ باشم عزیزم هر جور خودت صلاح میدونی مراقب خودت باش ، کاری داشتی باهام تماس بگیر .
_ چشم مامان جون
_ خداحافظ دخترم
_ خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که سیاوش گفت :
_ مامان چی میگفت !؟
_ دارند برای یه مدت میرن مسافرت از من و تو خواست باهاشون بریم گفتم کارات زیاده نمیشه .
سرش رو با تاسف تکون داد
_ برای چی داری این شکلی میکنی !؟
_ چیکار !؟
با عصبانیت گفتم :
_ سرت رو با تاسف تکون میدی !؟
نیشخندی زد :
_ شاید برای تو دارم تاسف میخورم .
_ مثل اینکه دیوونه شدی سیاوش اومدی تا اعصاب من رو خراب کنی آره ، اومدی دعوا اما من الان نه حوصله اش رو دارم نه اعصابش رو پس لطف کن برو بیرون از اتاق
به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد :
_ چی باعث شده انقدر عصبی بشی و مثل سگ پاچه بگیری !؟
نفس عمیقی کشیدم ، سعی میکردم عصبانیتی رو که داشتم کنترل کنم وقتی آروم شدم خواستم از کنارش رد بشم بازوم رو گرفت و گفت :
_ کجا !؟
_ جهنم میای !؟
_ نه تنهایی بری بهتره من میخوام کنار عشقم باشم .
احمق عوضی با حرص بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و از اتاق خارج شدم که همتا رو روبروی خودم دیدم
_ سیاوش کجاست !؟
انقدر عصبی بودم که تموم حرصم رو سرش خالی کردم و با خشم غریدم :
_ قبرستون
متعجب شد
_ چرا انقدر عصبی هستی این چه وضع جواب دادن نمیتونی مثل آدم جواب بدی !؟
_ مگه برای آدم اعصاب درست هم میزارید که مثل آدم جواب شما رو بدم هان
بعدش از کنارش رد شدم زود چون اگه بیشتر میموندم بی شک از دست من کتک میخورد

_ ستایش شنیدم مامان بابات رفتند مسافرت …!
به سامان خیره شدم

_ آره ، باهام تماس گرفت بهش گفتم نمیتونم بیام ، اما خیلی دوست داشتم برم کاش زودتر طلاق بگیرم و راحت بشم اون وقت میتونم یه زندگی مجردی عالی داشته باشم .

زیر چشمی نیم نگاهی به سیاوش انداختم اما برعکس تصور من اصلا عصبی نشده بود و خیلی خونسرد داشت بهم نگاه میکرد دستام از شدت حرص مشت شد
_ ستایش جون

به سمت همتا برگشتم و با حرص گفتم :
_ بله
_ تو عاشق سیاوش شدی !؟

با شنیدن این حرفش سیاوش بهم خیره شد و برای چند دقیقه خشکم زده بود اما خیلی زود به خودم اومدم و گفتم :
_ نه
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ عجیب … !

اخمام رو تو هم کشیدم
_ چی عجیبه !؟
_ اینکه عاشق سیاوش نشدی بعد این همه مدت زندگی !

دوست داشتم یکم سیاوش رو بچزونم اونم تو این مدت زیاد باعث شده بود من ناراحت بشم
_ واقعیتش آدم هیچوقت عاشق م###ش نمیشه ‌
_ قانع شدم !

نگاهم به دستای مشت شده سیاوش افتاد پس حالت گرفته شد حقته ، سر خوش بلند شدم و با گفتن شب بخیر به سمت اتاقم راه افتادم ، مشغول عوض کردن لباس هام شده بودم که در اتاق باز شده بود نگاهم به سیاوش افتاد
_ نمیتونی در بزنی ؟!

با عصبانیت به سمتم اومد :
_ اون پایین چی داشتی میگفتی !؟
خودم رو زدم به اون راه
_ چی میگفتم !؟

_ ستایش من رو سگ نکن درست جواب بده ببینم اون پایین داشتی چه غلطی میکردی .

_ تو که همیشه خدا سگ هستی و داری پاچه میگیری ، بعدش من حرف زیاد زدم نمیدونم داری کدوم رو میگی ، حالا هم لطف کن برو بیرون من میخوام بخوابم
بازوم رو تو دستش گرفت و گفت :
_ به من نگاه کن ببینم

بهش خیره شدم که ادامه داد :

_ من نه طلاقت میدم نه میزارم زن هیچکس دیگه ای بشی ، تو باید عاشق من بشی حق عاشق شدن جز من رو نداری .

چشمهام گرد شده بود چقدر خودخواه بود ، پس بخاطر این عصبی شده بود چون گفتم عاشقش نیستم
_ چقدر خودخواه هستی !

_ چیزی که مال منه همیشه مال من میمونه اینو همیشه آویزه ی گوشت کن .

_ سیاوش داخل اتاق اومده بود چی داشت بهت میگفت عزیزم ..!؟
خندیدم و خیلی آهسته گفتم :
_ حسودیش شده بود ، اومده بود داخل اتاق تهدید که تو حق نداری عاشق هیچکس جز من بشی
مامان چشمهاش گرد شد
_ خوب تو چی بهش گفتی ؟
_ میخواستی چی بهش بگم جوابش رو دادم یکم داد و بیداد کرد بعدش هم گذاشت رفت ، اما مامان میدونی چیه من اصلا نمیتونم سیاوش رو درک کنم چرا انقدر خودخواه و همه ی حرف هاش زوره
مامان با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ زیاد بهش فکر نکن خودت که اخلاقش رو میشناسی
_ میگه عاشق همتا هستم اما میاد سمت من نمیتونم بفهمم اگه من رو دوست داره پس چرا همتا رو نگه داشته ، اگه همتا رو دوست داره پس چرا من نمیزارم برم و حرف هاش بیشتر از همه داره دیوونم میکنه .
مامان با تاسف سرش رو تکون داد
_ این پسر دیوونه شده باید ببینیم چیشده …!
_ درسته حق با شماست
مامان انگار چیزی یادش افتاده باشه که دستش رو روی پیشونیش کوبید و گفت :
_ داشت یادم میرفت
متعجب به مامان خیره شدم
_ چی رو داشت یادتون میرفت !؟
_ حواس نمیزارن برای آدم که ، قراره فردا شب پدر همتا همراه زنش بیان اینجا
چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ چی !؟
_ خودشون زنگ زدن بدون اینکه من دعوتشون کنم خودشون رو دعوت کردند و قرار شد از فردا بیان خونه ما نتونستم مخالفت کنم من از باباش میترسم .
_ باشه مامان حالا باید چیکار کنیم ، بی شک اگه باباش من رو فردا ببینه اینجا ‌…
_ میدونه اینجا هستی
شکه گفتم :
_ از کجا میدونه !؟
مامان پوزخندی زد
_ مثل اینکه باباش یه خلافکار هست و از همه چیز خبر داره تو هم ساده هستی دخترم تازه میپرسی از کجا ، بعدش همتا هم که هست شاید اون گفته .
_ درسته
_ ولی ستایش
_ جان
با ناراحتی گفت :
_ فردا تو هم باید باشی میدونم برات سخته اما ‌….
وسط حرفش پریدم :
_ هیچ مشکلی نیست شما نگران نباشید ، بعدش من باید فردا شب یه جوری رفتار کنم و حرف بزنم که انگار سیاوش خیلی با من بد هست و عاشق همتاست دیوونه وار تا هیچ آسیبی بهش نرسونه بعدش بی شک با منم کاری نخواهی داشت چون فکر میکنه خطری برای دخترش نیستم .
_ فکر خوبیه هر کاری فکر میکنی درست هست انجام بده .

نوشته جلد دوم رمان رحم اجاره ای پارت ۵۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا